سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
خروسی بود که هنگام اذان صبح بانگ بر می‌آورد و وقت نماز را اعلام می‌کرد.
صاحب از خدا بی خبر خروس، که آدم بی نمازی بود به خروس هشدار می‌دهد که از این به بعد نمی‌خواهم صبح‌ها اذان تو را بشنوم که اگر جز این باشد؛ سرت را خواهم برید
خروس هم دید پای مرگ و زندگی وسط است و هرچه باشد جان شیرین است؛ پس از ترس جانش، بانگ اذان صبحگاهی را کنار گذاشت و سکوت اختیار کرد
مدتی بعد صاحب خروس به خروس گفت از فردا می خواهم از تو صدای قد قد بشنوم، نه قوقولی قوقو و اگر جز این شود بی شک سرت را می‌برم.
قُدقُد کردن برای خروس کار راحتی نبود؛ ولی به هر حال پای جان شیرینش در میان بود، پس به هر زحمت و ذلتی بود قدقد کرد.

بعد از مدتی دوباره صاحبش سراغش رفت و گفت می‌خواهم از فردا هر صبح برایم تخم کنی که اگر جز این باشد؛ بی شک سرت را می‌برم
خروس که حالا به بن بست رسیده بود با خودش گفت: کاش همان اول تسلیم نشده بودم، آن وقت به عزّت اذان گفتن کشته می‌شدم، نه به خفّت تخم نکردن

حکایت ولایت گریزان؛
حکایت #مذاکرات_التماسی، تفاهم‌نامه و سازش با شیطان بزرگ صهیونیستی و غرب همیشه وحشی همین است!؟

بیان بر زمین کوبیده شده ی #امام_شهید:
دلیل؛ تجربه!!
#علی_الاصول
#امام_رشید