پارت شانزدهم
فلیکس تا صبح نخوابید. تا قبل از اینکه دوباره صدای هیونجین رو بشنوه هم خواب درست و حسابی نداشت اما شبی که گذشت فرق داشت. شبهای قبل نمیخوابید چون عصبانی و دلشکسته بود. چون پس زده شده بود. چون هیونجینی که بهش میگفت نور، حالا ازش رو برگردونده بود. احساس حماقت میکرد. از خودش بدش میومد بیشتر تا از هیونجین یا مینهو. از خودش که انقدر زود دلش برای هیونجین رفت. انقدر زود براش جدی شد. انقدر زود تسلیم بوسههاش شد. در حالیکه هیونجین هیچوقت بهش قولی نداده بود. اعترافی نکرده بود. چیزی تحت عنوان رابطه بین اونا نبود و فلیکس خیلی احمق بود اگر فکر میکرد کاپیتان هوانگ هیونجین ۲۷ ساله قراره پای عشقش به یه بچه دبیرستانی بمونه و نره دنبال زندگیش. تا قبل از دیشب فلیکس همین فکرها رو میکرد و در دریای خشم و غم به پایین کشیده میشد تا دیشب... تا پیام هیونجین... تا صدای شکستهاش... تا کلمات کم و عمیقی که بهش گفت... دلش برای خورشید تنگ بود... گریه میکرد... درهمشکسته بود.
پست بعدی...