فلش بک به روز مراسم
همه چیز آماده بود...سالن بزرگ...غذا ها...نوشیدنی ها..... همه افراد مهم و سفیر های برند در اونجا حضور داشتند.... فقط سخنرانی شروع مراسم، که توسط لونا باید گفته میشد مانده بود.
لونا یک پیراهن کوتاه صورتی کم رنگ پوشیده بود با کفش های پاشنه بلند صورتی...موهایش را باز گذاشته بود ... هر مردی جذب لونا میشد..
جیک با خودش : امروز وقتشه که بالاخره عشقم رو بهش ثابت کنم..خیلی خوشگل شده....همیشه زیادی کیوت بوده .. ولی اگر مشکلی پیش بیاد یا اون قبول نکنه... کلا ضایع میشم... نابود میشم ... باید محو شم....
هیونجین با خودش: این دختر... این دختر... خوشگل و کیوت بودن رو رد کرده.... واقعا اون همه سختی براش زیاد بود... کاش پیشش بودم... امروز بعد از سخنرانی همه چی رو بهش میگم و رسما ازش خواستگاری میکنم...
دایون : از مدیر عامل شرکت دعوت میکنم که برای ما سخنرانی کند..... خانم لونا.....
لونا روی صحنه رفت و پشت میکروفون ایستاد : سلام... خیلی ممنونم... از کسانی که در این پنج سال کنارم بودن... و با من شاد شدن غمگین شدند... نگران شدند... و خوشحالم که کسانی هم در این چند سال به ما اضافه شدند.... امیدوارم تا سالیان سال باهم برای آینده این شرکت تلاش کنیم و کنار هم بمونیم....
لونا از صحنه پایین رفت...
همون لحظه....