/برف/
برف رو دوست دارم. نمیدونم چرا، ولی هر وقت شروع میکنه به باریدن، یه حس عجیبی میاد سراغم. انگار همه چیز آرومتر میشه. انگار دنیا برای چند ساعت دست از شلوغی برمیداره و فقط سکوت میمونه.
برف یه جورایی منو یاد بعضی آدما میندازه. آروم میان، یه عالمه قشنگی با خودشون میارن، همه چیز رو عوض میکنن و درست وقتی به بودنشون عادت کردی، میرن. بعد فقط خاطرهشون میمونه و یه جای خالی که هر چقدر زمان بگذره، بازم حسش میکنی.
نمیدونم چرا روزای برفی بیشتر از همیشه دلم میگیره. شاید چون آدم توی این هوا بیشتر یاد گذشته میفته. یاد آدمایی که یه زمانی فکر میکردی همیشه کنارت میمونن. یاد روزایی که تموم شدن و دیگه هیچوقت برنمیگردن.
یه جمله از شازده کوچولو هست که میگه: «وقتی دلت خیلی گرفته باشه، غروب خورشید رو دوست داری.» منم فکر میکنم وقتی دلت یه جاهایی خسته باشه، برف رو بیشتر دوست داری. چون برف یه جورایی شبیه دل آدمای خستهست؛ ساکت، آروم و پر از حرفایی که هیچوقت گفته نشدن.
شاید برف نتونه چیزی رو درست کنه، شاید نتونه آدمای رفته رو برگردونه یا غصهها رو از بین ببره، ولی حداقل برای چند ساعت این حس رو میده که هنوز یه چیزایی توی دنیا هستن که قشنگن. یه چیزایی که بیهیچ سر و صدایی میان و دلت رو آروم میکنن.
برای همین هر وقت برف میباره، بیشتر از همیشه دوست دارم کنار پنجره وایسم، به آسمون نگاه کنم و فقط بذارم دونههای برف یادم بندازن که بعضی از قشنگترین اتفاقای زندگی، بیصدا میفتن.