هیونجین با جدیت: بله....
میلن: اصلا حواست هست چی کار کردی؟
هیونجین: چی رو؟
میلن : فقط توی اینترنت رو نگاه کن... میفهمی..
و بعد قطع کرد...
هیونجین: منظورش چی بود....
لونا گوشیشو نگاه کرد... دهنش باز موند....
هیونجین: چی شده؟
و رفت کنار لونا اون طرف میز....
هیونجین مات و مبهوت ماند....
لونا : دیدی گفتم دردسر میشه.... این ها عکس های امروزه... اه..... توی بیمارستان. پایین ساختمان... شرکت....
هیونجین دست های لونا رو گرفت : هی آروم باش
لونا : چطور تو این شرایط آروم باشم..؟... اصلا تو چطور آرومی؟
هیونجین: اتفاقیه که افتاده... درواقع تصمیم منم همین بود.... میخواستم توی جشن سالگرد شرکت... همه چیز رو بگم...
لونا : منظورت از همه چیز مافیا بودنت هم هست؟
هیونجین: نه... اگه اونو بگم که خیلی وضعیت بدی میشه....
لونا : میخوای الان چیکار کنی؟
هیونجین: صبر میکنیم تا روز جشن...
لونا : مطمعنی؟
هیونجین: من تورو دوست دارم و میدونم توهم نسبت به من احساس داری.... بیا انجامش بدیم....
لونا دیگه حرفی نزد.... هیونجین رفت پیش لیسو پیشونیش رو بوس کرد
هیونجین: دختر قشنگم.... چند روز دیگه همیشه باهم زندگی میکنیم....
لیسو : باشه... بابا....
هیونجین وقتی اسم بابا رو شنید یه لبخند بزرگ روی لباش افتاد.... بلند شد و به سمت در رفت....
هیونجین: میبینمتون..