تهیونگ جونگکوک رو کشید تو ماشین. جونگکوک تقلا کرد، ولی تهیونگ محکم نگهش داشت.
جونگکوک: «ولم کن! تو دیوونهای...»
تهیونگ گاز داد. سکوت. دستش رو محکم دور مچ جونگکوک نگه داشته بود.
رسیدن خونه. تهیونگ در رو باز کرد، جونگکوک رو کشید تو، هلش داد به دیوار. نفسنفس میزدن.
جونگکوک: «تهیونگ، تو...»
تهیونگ گذاشت انگشتش روی لبش. بعد خم شد و محکم بوسیدش. وحشی، بینفس. جونگکوک اول مقاومت کرد، دستاش رو گذاشت روی سینهی تهیونگ و هل داد. ولی تهیونگ ول نمیکرد. دستش رفت پشت گردن جونگکوک، نزدیکترش کرد.
بوسه طولانی شد. جونگکوک کمکم دستاش سست شد. وقتی تهیونگ عقب کشید، هر دو نفسبریده بودن.
تهیونگ پیشونیش رو چسبوند به پیشونی جونگکوک: «دیگه نرو. تو نمیفهمی...»
جونگکوک چشماش خیس بود. چیزی نگفت. تهیونگ دوباره بوسیدش، اینبار سریع تر از دفعه قبل انگار کنترلی روی خودش نداشت . بعد دستش رو گرفت و بردش سمت تخت.
نشستن. تهیونگ بغلش کرد، سرش رو گذاشت روی شونهی جونگکوک.
شلوار جونگ کوک رو خیلی اروم از پرش کشید پایین و زیپ شلوار خودش رو باز کرد
با صدایی که مزه تلخی قهوه و غم نبود معشوقه اش رو میداد زمزمه کرد«اینکه بخوام بفهمی تنهام بزاری جواب نمیده کاری میکنم که متوجه بشی»
و....
بعد پنج دقیقه دوباره صدای های ناله جونگ کوک بود که از درد نمی اتاق میپیچید و با تمام زورش التماس میکرد«لطفا تهیونگ ...اینکارو نکن»
تهیونگ که چشماش هیچ حسی رو نشون نمیداد لب های جونگ کوک رو گاز کوچیکی گرفت و ادامه داد...
تا جایی که متوجه شد جونگ کوک از حال رفته و بی رمق روی تخت افتاده
دست نویس:پیشی
ممنون از نیک خوشگلم بابت دادن اکانت:)