سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
۱۴۰۴/۱۲/۲۵

" یادت می آید آسمان را
آن قبل ترها ؟
پرواز پرندگانش را ؟
بازی  پروانگانش را؟
یاد داری رنگ قشنگ خورشید را ؟
چه عاشقانه خورشید و ماه دنبال هم می‌کردند؟
زمین و آسمان چه دلداده هم بودند ؟
آسمان عکسش را به دریا به چشمان  زمینش می‌داد
زمین هم چه رندانه دست درازی میکرد
با دماوندش بر شاخسارِ مه آلود آسمانش
که دانه ای بوسه بچیند
آسمان هم مستانه مِی می بارید بر پیاله زمینش
تا که عقل یارش برچیند
و مدعیان برنجاند
یادت می آید  صدایش را ؟
صدای باران را می گویم
که چه بی مهابا میزد  بر شیشه خجالتی خانه هایمان
آسمان نامه های عاشقانه اش را
به باد می‌داد
و باد این همیشه مست لایعقل
جار  میزد
فاش میکرد
طومار طنازیشان را
مست کنان رقص کنان بر لای درختان
باد میخواند و درختان می رقصیدند
چمن زارها مدهوش
و زمین مسخ و دیوانه
  آسمان  هر شب شیوه  عشوه گری مشق میکرد
چشمک زنان ستاره هایش را
همچو سپاهی ناوک زنان  بر دل زمین روانه میکرد
بیچاره زمین فقط می لرزید
می شنیدی از درز پنجره اتاقت؟
قصه هستی و مستی را
یادت می آید ؟
حوض تمام خانه ها یک  ماه داشت
و آدم نگاهش گرم بود
و آدم می خندید
و آدم نگران نبود
نگران دیروز
نگران امروز 
و فردایی که مُرد
و چه بی ریا بود دوره گرد پیر دوران
کسی نمی برد !
کسی نمی باخت!
اصلا بازی نبود ...
هر چه بود زندگی بود ....
هی رفیق
بگذار  بگویمت حال بیحال حالم را درین حوالی قریب نا آشنا
تنم رنجور  
و
دلم زمستان  
و
قامتم کمان
و
حضورم بی مکان
و
یخ زده چشمانم
و امان از دستانم
که لرزان ....
و  بازاری که ارزان خرید آرزوهایم  را
جوانی ام  را
و فقط ماند مشتی خاطره ای گرد گرفته در قاب دلم
خزیده تمام رویا هایم در کنار رود خشک شده ی کمی آن طرف تر
همان رودی که تمام خواب هایم را به آب روانش گفتم
گفتم  تا که بخیر شود
ولی نشد
نشد که نشد
دلم بهانه زمان میخواهد
زمان کودکی ام را
زمان نفهمیدن و شاد بودن را
چه دردیست
وقتی که می فهمی
می فهمی برای همه چیز دیر شده
خیلی دیر
قلم و اجرا: تورج توجی
موسیقی و هنر