از دید لینو...
فردا صبح...
درست و حسابی نخوابیده بود.... از بعد اتفاق دیشب شوک شده بود..
با خودش : من چه گوهی خوردم..... اصلا چرا اون روز تو دانشگاه باهاش حرف زدم...چرا دیشب این حرکت رو زدم....نه نه...آخه..... من دوستش دارم....
تا به این جمله فکر کرد گونه هاش درد گرفت ...
سریع بلند شد و خودش رو توی آینه دید...کل صورتش پف کرده بود و چشم هاش کاسه خون بود....
سریع رفت دوش گرفت.... موش هاش رو خشک کرد.... و یه ست لباس مشکی پوشید...
با خودش : خب باشه... من اون کار رو کردم... اما با توجه به حرکات و رفتار دیشبش و به خاطر مست بودنش.... ازم متنفره..... ولی من.... نه بیخیال.... باید طبق قرار های دیشب رفتار کنم....
و مستقیم رفت سمت ماشین تا بره دانشگاه...
داشت از پله های عمارت پایین میرفت که....
چول سو : دیشب خیلی مست بودی...
لینو برگشت سمتش : خب؟...
چول سو : چیکار کردید؟
لینو : شام خوردیم...
چول سو : یعنی کار دیگه ای نکردید؟
لینو: نه...
چول سو : از چیزی که فکر میکردم... دارید زودتر پیش میرید...
لینو بدون هیچ حرفی سوار ماشین شد و مستقیم رفت دانشگاه...