یک هزارتوی سرد مرا آزار میدهد مرا با رنگ پریده میپوشاند دود، که نفس میکشم تو مرا صدا میزنی اما آیا اصلاً آنجا هستی؟ مثل یک رویای زنده همانطور که اتفاق میافتد موجهای ملایم تو مرا حمل میکنند در مکانی دورافتاده تو مرا شاهد میسازی بر شگفتانگیزترین آواز بر دلنشینترین درد تو همان دیوانهای هستی که مرا رها نمیکند تو سرمای بارانی تو تنها چیزی هستی که میتوانم نفس بکشم تو غبار مرگ منی و آیا این تمام چیزی است که به یاد خواهم آورد؟ این همه چیز است منصفانه است… منصفانه است… و آیا این تمام چیزی است که به یاد خواهم آورد؟ این همه چیز است منصفانه است… منصفانه است… تو شانههایی هستی که من میشکنم تو سرمای بارانی تو مرا صدا میزنی… تو مرا صدا میزنی… اما آیا هیچوقت بودی؟ آیا هیچوقت اصلاً آنجا بودی؟
A cold maze Haunts me Covers me of pale The smoke I breathe You're calling me But are you even there? Like in a vivid dream The way it is played I'm carried by your gentle waves In a secluded place You make me witness The most haunting chant The most enticing pain You are the mad That doesn't leave me You are the cold of the rain You are the only thing I can breathe You are the dust of my death And is this all I will recall This is all Fair enough... Fair enough... And is this all I will recall This is all Fair enough... Fair enough... You're the shoulders that I break You are the cold of the rain You are calling me... You are calling me... But were you ever.. Were you ever even there?