نمیفهمم…
واقعا نمیفهمم که چرا وقتی یه چیزی برام مهمه ، یه سری افکار منفی و بد و مزخرف به این مغز کوفتیم خطور میکنه و من دقیقا از این افکار میترسم ، میترسم که یه وقت واقعی بشن و میدونی دقیقا بعدش چی میشه ؟ واقعی میشن
فکر کردم اگه اون نباشه چی میشه ؟ و گریم گرفت و بعدش چند ماه بعد اون رفت
یعنی اگه میرفت که خیلی خوب بود اون موقع حداقل میدونستم حالش خوبه زندس
ولی حالا چی ؟ حالا که اون مرده و من تنهای تنها وسط این دنیای مزخرف کوفتی موندم
دنیایی که ازش نفرت دارم
دنیایی که بدون اون برام معنی نداره
دنیایی که نمیدونم برای چی توش زندم
دنیایی که دارم توش دنبال یه دلیل میگردم
یه دلیل برای زندگـ…
فکر کردم که نکنه یه وقت تصادف کنیم ؟ بعد تصادف کردیم
فکر کردم که نکنه یه وقت اون در بیفته ؟ و بعد افتاد
فکر کردم که نکنه یه وقت کسی از فامیلای اون مرده باشه ؟ و بعد فهمیدم که مادربزرگش مرده
فکر کردم که نکنه یه وقت کسی که بعد از مدتها پیدا شد و دوستم شد یه روزی بدون اینکه چیزی بهم بگه بره و دیگه هیچوقت برنگرده ؟ و دقیقا همین اتفاق افتاد
فکر کردم که نکنه یه وقت اونا بهم نارو بزنم ، بهم از پشت خنجر بزنن ؟ و دقیقا همین اتفاق افتاد…
این حس ششم یا هر کوفت دیگه که میشه اسمش رو گذاشت رو نمیخوام
من واقعا نمیخوامش نمیخوااااامش
اینو باید برم به کی بگم ؟؟
من هر دفعه از ترس اینکه نکنه چیزی که دارم بهش فکر میکنم به واقعیت به پیونده دیگه جرئت ندارم فکر کنم
هر دفعه و هر دفعه جلوی خودم رو میگیرم تا فکر نکنم ولی بازمـ…
بازم این ذهن کوفتیم کار خودشه میکنه و من هر دفعه که یه اتفاقی برای عزیزانم میفته و من قبلش به ذهنم اون افکار اومده بود حالم بد میشه و خودم رو مقصر میدونم چون احساس میکنم من اگه به این مزخرفات فکر نکرده بودم چنین اتفاقاتی نمی افتاد
الان واقعا خستم
خسته
خسته از این زندگیـ…
زندگی که هیچ دلیلی برای ادامه دادنش ندارم هیچی :)))