رز: الان میخوای چیکار کنی؟
لارا: اول صبر میکنم حالم خوب شه بعد بابای میرا رو پیدا میکنم بعدم حساب کای رو میرسم
رز: منم با تو هستم
لارا: ممنونم ولی تو خودت به خودت برس
رز: یادم ننداز هنوز خودمو جمع نکردم چطور میتونم امیلی رو جمع کنم
لارا: من چطور خودمو جمع کردم توهم همینطور
رز: آخه ..
لارا: ولش من برم وگرنه مارک پارم میکنه
رز: آره برو نمیتونم شوهرت رو بکشم
لارا: ایش
رز: بای
لارا سوار ماشین شد سعی میکرد خودشو اروم کنه آخه چطوری کای میتونست بهش خیانت کنه اینطور چیزی رو حتی فکرشم نمیکرد که بشه از ی طرف هم مامانش لارا الان تو بدترین شرایط زندگیش بود از اول بچگی تا الان همش مجبور بود همه ی کار هارو خودش انجام بده بچگی نکرده بود و همه ی اینا باعث میشد که بخواد خودکشی کنه ولی بخاطر دخترش و شوهرش نمیتونست این کارو رو بکنه همش به خودش میگفت قوی بمون اروم باش ولی دیگه توان نداشت .
بعد ۱۰ دقیقه وقتی لارا رسید خونه دید که مارک داره کار میکنه کلارا مشق مینویسه میرا هم که هیچ وقتی که لارا در رو باز کرد مارک سریع اومد پیشی انگار از خوشحالی میخواست جیغ بزنه مارک وقتی لارا رو میبینه تمام خستگی هاش و مشکلاتش از یاد میره تنها دلیل زندگیش لارا و کلارا بود حتی خودش هم نمیدونست تو این پنج سال چطوری این همه جدایی رو تحمل کرده بود
مارک: سلام عزیزم خوبی،
لارا: اره
که یهو شکم لارا درد میگیره و دستشو روش میزاره که مارک هم نگرانش میشه
مارک: عزیزم دردت گرفت بیا بریم استراحت کن
لارا: ی دفعه رفتم بیرون حالا چی میشه
مارک: هنوز کامل خوب نشدی حتی راضی نبودم بری بیرون
که مارک اونو پرنسسی بغل میکنه
لارا: بذار ی وارد شم
مارک: خب دلم درد میگیره وقتی که اسیب میبینی
لارا: فکر نکن خر میشم من هنوزم باهات قهرم
مارک: بگو چیکار کردم ؟
لارا: تو و کلارا منو اذیت کردین(با بغض)
مارک : بگو چیکار کردیم
لارا: تو با اون دستیارت که میخواست منو تو رو جدا کنه ازدواج کرده بودین کلارا اونو مامان خودش نمیدونست بعدم منو از کوه انداختین پایین ):
مارک: اهان بیا بغلم من غلط بکنم که تورو ول کنم
لارا: قول بده
مارک : قوله قول
لارا: میشه بجای کلارا من بچت باشم ی مدت دلم میخواد یکم احساس کنم که ی بابا دارم(کیوت)
مارک: تو از اول بیبی من بودی و من ددی تو بودم
لارا: خب اونا یادم رفته بود
مارک: واقعا؟
لارا: هوم