سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
۱۴۰۵/۰۶/۳۰

جوانی‌مان کِی گذشت؟
بینِ اجاره‌خانه و قسط،
بینِ قیمت‌هایی که هر روز بالاتر رفتند
و آرزوهایی که هر روز کوچک‌تر شدند…

قرار بود جوانی کنیم،
عاشق شویم،
سفر برویم،
شب‌ها تا صبح بخندیم،
برای آینده رویا ببینیم…

اما سهم ما شد
صبح‌های زودِ بیدار شدن،
شب‌های خسته برگشتن،
کار کردن برای پولی
که فردا دیگر ارزش امروز را نداشت.

ما جوانی نکردیم…
فقط یاد گرفتیم
چطور با خستگی لبخند بزنیم.

هر بار گفتیم:
«وقتی اوضاع بهتر شد…»
وقتی پول بیشتر شد،
وقتی خانه‌دار شدیم،
وقتی خیالم از فردا راحت شد…

و نفهمیدیم
که «وقتی بهتر شد»
آرام‌آرام تمام جوانی‌مان را با خودش برد.

چه تلخ است
که آدم در جوانی
آن‌قدر درگیرِ ساختن زندگی باشد
که فرصت زندگی کردن نداشته باشد.

ما پول خواستیم برای خوشبختی،
اما تمام وقت‌مان را فروختیم
تا فقط بتوانیم دوام بیاوریم.

و حالا مانده‌ایم
با دست‌هایی خسته،
چشم‌هایی که خیلی چیزها دیده‌اند،
و آرزوهایی که هنوز جوان‌اند…

فقط صاحبِ آرزوها
دیگر آن جوانِ چند سال پیش نیست.

شاید دردناک‌ترین جمله همین باشد:
ما برای اینکه یک روز زندگی خوبی داشته باشیم،
جوانی‌مان را خرج کردیم…
و یک روز فهمیدیم
همان جوانی،
خودِ زندگی بود.