سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی

HATRED⁵

ادامه
از دید رورا...
فلش بک به دانشگاه....

رورا از ماشین پیاده شد.... و از داخل محوطه دانشگاه به داخل ساختمان اصلی رفت.... در راه خیلی ها نگاش میکردند و میگفتند:
-شنیدم اون دختر خانواده قدرتمندی داره
- آره... باید بهش نزدیک شیم
- چطوره بریم باهاش حرف بزنیم....

و اون دخترا پشت سر رورا راه افتادن....
رورا وارد ساختمان اصلی شد... از قبل شماره کمدش رو بهش داده بودن.... کمد شماره 4 در راهروی فرعی شماره 2...رفت سمتش و درش رو باز کرد....
با خودش : این کمد زیادی خالیه... باید یکم تزیینش کنم.... اولین زنگ رو دوست دارم.... شاید واحد اضافه برداشتمش ولی بدم نیست.... میتونم یکم هم عکاسی یاد بگیرم....

رورا در کمد رو بست و روشو برگردوند.... و خواست به کلاس عکاسی بره... که همون لحظه چند تا دختر نزدیک رورا شدند...

- سلام.... خوبید؟ ... مایلید که یکم حرف بزنیم باهم.؟
رورا : ببخشید... اما من باید برم...
و بدون توجه به دخترا از وسطشون رد شد و داشت به سمت کلاس عکاسی رفت... که به یه پسر برخورد کرد.... اون پسر توی گوشی بود... و جلوش رو نمیدید... رورا هم تو فکر و خیال بود... که یکدفعه بهم برخورد کردند.....
(فقط شونشون بهم خورد)

کای: 22 ساله... سال سوم دانشگاه... رشته نویسندگی.... خوش هیکل و خوش قیافه....

کای: ببخشید... من شما رو ندیدم
رورا : نه مشکلی نیست تقصیر من بود...
کای : نه من تو گوشی بودم....
رورا : خب منم داشتم فکر میکردم
کای: پس بزارید براتون قهوه بخرم
رورا یه نگاه به ساعتش کرد: نه... ممنون.... من داره دیرم میشه... دیگه میرم... از آشناییتون خوش حال شدم...
و به سمت کلاس عکاسی رفت....

کای با خودش: باید اسمشو میپرسیدم ..... خیلی دختر خوب و خوشگلی بود....