رورا وارد کلاس شد... رفت روی صندلی ردیف سوم کنار پنجره نشست....
با خودش: این جا جای خوبیه... منظره قشنگی داره و دید خوبی هم نسبت به تابلو داره....
در همان لحظه لینو وارد شد مستقیم رفت سمت رورا.... و روبه روش ایستاد... رورا نگاش کرد....
لینو: پاشو...
رورا: ها؟
لینو : گفتم پاشو...
رورا: چرا؟
لینو نفس عمیقی کشید: سال اولی ای.. نه؟
رورا : آره
لینو : این درس رو واحد اضافه برداشتی؟
رورا: آره خب... چرا می پرسی؟
لینو : رشتت چیه؟
رورا از جاش بلند شد و درست روبه روی لینو ایستاد...
رورا : به تو چه؟
لینو صورتشو به رورا نزدیک کرد...
صدای پچ پچ بلند شد...
- دختره چه رویی داره...
- دختره نمیدونه از لینو چه کار هایی بر میاد
- خیلی دل و جرعت داره...
-لینو داره مراعاتشو میکنه
لینو : خیلی اعتماد به نفس داری.... نمیدونی من کیم؟
رورا: چرا وقتی برام مهم نیستی باید بدونم؟
لینو : یکم به شایعه ها گوش کن...
رورا: کردم... و میدونم پارسال دانشجوی نمونه شدی... با یه دختر بیچاره کاری کردی که خودش از دانشگاه بره... و با یه سال بالایی هم دعوا کردی...
لینو: پس همه چی رو میدونی و اینطوری رفتار میکنی؟
رورا: من جلوی زور سر خم نمیکنم.... جلوش وایمیسم.. نمیشینم تا بقیه بهم دستور بدن... خودم به خودم دستور میدم....
لینو : خیلی رو داری....
در همان لحظه معلم وارد شد...
معلم : لینو باز معرکه گرفتی؟ اون از پارسال اینم از امسال.... بشین یه جا دیگه... زود باش..!
لینو بدون هیچ حرفی میز جلوی رورا نشست....
معلم درس رو شروع کرد.... و تا آخر ان روز... هر وقت لینو و رورا به هم برخورد میکردند با نفرت بهم زل میزدند.... و از هم متنفر شدند....