سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی

YOU⁶

ادامه
از دید هیونجین

واقعا اینجام بعد سال ها.. وسط ادم های کثیف و پول پرست... پدرم بعد این همه سال صدام کرده تا چی بگه؟

هیونجین در مکانی مانند قصر بود... همه جا پر از ادم بود ولی اون به هیچ کس توجه نمیکرد و فقط راه خودشو میرفت.. جلوی ساختمان اصلی بود خواست داخل بره اما نگهبانا نزاشتن... خواهرش از دور نگاش میکرد
لیزا : برونگرا، 30 ساله، 1 دوقلو داره 1 پسر یه دختر که 4 سالشونه، شوهرش 2 سال پیش وسط درگیری های خانوادشون با مافیای چین کشته شد . کینه سنگینی از پدرش داره
(شوهرش فرد معمولی بود که با اجبار پدر لیزا ازدواج کرد )
لیزا : سلام داداش کوچولو
هیونجین برگشت اما چیزی نگفت
لیزا رفت پیش هیونجین و دستشو گرفت اما هیونجین دستشو کشید
هیونجین : پدر چیکار داره؟
لیزا: بیا بریم میفهمی

آنها به داخل ساختمان رفتن و وارد اتاق بزرگی شدند. اتاق کف چوبی داشت و وسطش پوست خرس پهن شده بود. چراغ ها خاموش بود. و نور اتاق از آتش درون شومینه تامین میشد. 4 صندلی سلطنتی رو به رو شومینه بود. یکی از صندلی ها پر بود..
یونجون : درونگرا، 38 ساله، یک زن داره که داره با سرطان دست و پنجه نرم میکنه. 1 پسر 16 ساله که از دستورات خانواده سرپیچی میکنه(فعلا باهاش کاری نداریم)
یونجون : پس بالاخره بعد 7 سال اومدی؟
هیونجین: من با تو حرفی ندارم..
سونگهو : من با تو کار دارم

سونگهو : درونگرا،پدر یونجون هیونجین و لیزا،67 ساله، زنش 8 سال پیش تو درگیری با مافیای امریکا کشته شده، (زنش داستان زیادی داره از الان بگم)(اسپویل : شاید نمرده باشه)

هیونجین : میشه هر چی سریع تر کارتونو بگید
سونگهو : مثلا کار داری؟ میخوای بری تمرین کنی حتما؟ ( پوزخند )بیا بشین
هیونجین نشست : میشه بگید چرا منو صدا کردید (با جدیت)
یونجون : وقتشه
لیزا : باید شروع کنی
هیونجین : چیو ؟؟
سونگهو : باید سریع تر ازدواج کنی!