امروز ساییده شدم'-' سابیده شدم'--' اصن همه ی سلولام دارن داد میزنن برو بکپ'---' و قراره برم بخوابم-_- ولی خب از امروز یه خاطره بمونه اینجا- عکاسی کردم با اینکه مدلای پایه ای نداشتم✓ بنده خدا محمد مهدیو گروگان گرفته بودم چپ و راست یهش ژست میدادم:جرر::خنده: بچم برای اولین بار(البته نمیدونم اولی بود یا دومی یا سومی...ولش بابا) با یه دختر غریبه حرف زدTT(دیگه وقت شوهرش ب-نه نه ببخشید وقتشه عروسش بدیم:ناراحت::خنده:) شوجاعت به خرج دادم رفتم به یه دختر غریبه تقریبا همسن یا شاید یکی دوسال کپچیکتر گفتم میخوام ازت عکاسی کنم و برگانم ریخت که گفت اررره خوشحال میشم*-* بچه گلی بود- بگم که- دیگه چی شد؟ اها- توپ بچه هام رودخونه برد:جرررر::خنده: با 3 تا کوچولوی 5 6 ساله مسابقه پرتاب سنگ دادم=-= ماهر بودن لامصبا'-' دلمه کلم خوردم خیلی خوشمزه بود-دم اشپزش گرم خدایی تو مینی بوس سرمو چپوندم رو شونه ی محمد مهدی یکم بخوابم- شونه نبود سنگ بود'---' گردنم تهش به نابودی رفت"-" اوکیه بابا- اره دیگه نانای نانای-