سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی

Your trace+12

ادامه

ساعت ۹ شب. دفتر خالی بود. تهیونگ پرونده رو بست، تکیه داد عقب.

"بریم خونه."

جونگ‌کوک بلند شد. کاپشنش رو پوشید. تو راهرو تاریک، پشت سر تهیونگ راه افتاد.

سوار ماشین شدن. شب شهر، چراغ‌ها، سکوت.

جونگ‌کوک سرش رو تکیه داد به شیشه. تهیونگ نگاهش کرد. یه لحظه.

"چیه؟" جونگ‌کوک پرسید.

"هیچی."

رسیدن خونه. تهیونگ در رو باز کرد، رفت آشپزخونه، آب آورد. جونگ‌کوک رو مبل نشست.

تهیونگ لیوان رو گذاشت جلوش. جونگ‌کوک گرفت، ولی دستش رو ول نکرد.

تهیونگ نگاهش کرد. "چی شده؟"

جونگ‌کوک آروم گفت: "امروز تو اداره... گفتی فرق داره. چرا؟"

تهیونگ ساکت موند. نشست کنارش، رو مبل. فاصله کم.

"چون دیگه نمی‌تونم ببینمت و بی‌خیال شم."

جونگ‌کوک نگاهش کرد. قلبش تند می‌زد. تهیونگ نزدیک‌تر شد. دستش رو برد، گونه‌ی جونگ‌کوک رو لمس کرد. آروم.

"این‌کارو نکن..." جونگ‌کوک گفت، ولی خودش هم نمی‌خواست.

تهیونگ خم شد. پیشونیش رو گذاشت روی پیشونی جونگ‌کوک.

"اگه بخوام، چیکار می‌کنی؟"

جونگ‌کوک نفسش بند اومد. "کاری... نمی‌کنم."

تهیونگ لبخند زد. آروم. بعد لبش رو گذاشت روی لب جونگ‌کوک.

آروم، کوتاه. بعد عقب کشید، نگاهش کرد.

جونگ‌کوک چشماش نیمه‌بسته بود. "این... این یعنی چی؟"

تهیونگ دستش رو برد پشت گردن جونگ‌کوک، کشیدش نزدیک.

"یعنی دیگه نمی‌ذارم بری."

بوسه‌ی دوم. این‌بار عمیق‌تر. جونگ‌کوک دستش رو برد تو موهای تهیونگ.

سکوت. فقط نفس.

تهیونگ عقب کشید، پیشونیش رو چسبوند به پیشونی جونگ‌کوک. نفس‌نفس.

"از فردا، تو شریک منی. تو کار. تو زندگی."

جونگ‌کوک لبخند زد. "و تو قلبت؟"

تهیونگ نگاهش کرد. "اون‌جا هم... از قبل بودی."

جونگ‌کوک خندید، سرش رو گذاشت روی شونه‌ی تهیونگ.

"کارآگاه... خیلی رمانتیکی وقتی می‌خوای."

تهیونگ دستش رو انداخت دورش. "خفه شو. بخواب."

ولی ولش نکرد.انگار کودک درونش فعال شده بود دستش رو انداخت دور شلوار جونگ کوک و و شروع کرد باز کردن دکمه هاش
«کاراگاه این یکم زود نیست؟»

«خیلی منتظرم گذاشتی بچه»