ساعت از ۴ عصر گذشته بود که فلیکس با سر درد وحشتناکی از خواب بیدار شد. کابوسهای درهم و سفید و سیاهی تمام مدت توی سرش چرخ خورده بودن. سر انگشتهای زخمیش رو به شقیقهاش فشار داد و از درد هیچکدوم کم نشد. بدون کوچکترین سرنخی از اینکه ساعت چند بود و امروز چند شنبه بود، خودش رو به طبقه پایین رسوند. تشنهاش بود و نیاز داشت راه گلوشو با چند قطره آب باز کنه. با موهای شلخته و لباسهایی که به تنش زار میزد به طبقه پایین اومد. پدرش جلوی تلویزیون داشت اخبار میدید. مامانش توی اتاق بود و مینهو داشت پیتزا درست میکرد. ساعت ۴ عصر احتمالا همه اهالی خونه ناهار خورده بودن. پس پیتزای زیر دست مینهو برای فلیکس بود. میدونست فلیکس درست و حسابی غذا نمیخوره برای همین هم امیدوار بود یکی از پیتزاهای معروف مینهو که فلیکس عاشقشون بود، اشتهایش رو باز کنه. فلیکس با چشمهای پف کرده و سر درد شدید، هیونگش رو تماشا کرد. صورتش جدی بود ولی چشمهاش تمرکزی نداشت. مشخص بود حواسش پرت جای دیگه است و اصلا دقتی روی چیدن مواد پیتزا روی هم نداره. خواست جلو بره و هیونگش رو صدا کنه و ازش بپرسه حال هیونجین خوبه؟ اما صدای بلند اخبار رشته افکارش رو پاره کرد:
پست بعدی...