روکی نگاهی به فروشنده انداخت و درجا خشکش زد...
روکی : تویی....
جیک : همو میشناسید؟
روکی: آره...
روکی دوید و رفت و اون فروشنده رو بغل کرد...
روکی : یون سو...(کم کم گریش گرفت) چرا رفتی و برنگشتی؟؟؟ ها؟؟؟؟
یون سو : برادر بزرگ روکی... به دلیل مشکلات خانوادگی یک دعوای بزرگ کرد و از خانوادش جدا شد... 3 ساله مستقله...
یون سو : بس کن...
روکی : چرا این همه سال هیچ وقت نیومدی که منو ببینی؟؟؟؟
یون سو روکی رو از خودش جدا کرد : گفتم بس کن
و نیم نگاهی به جیک انداخت....
یون سو: شما؟؟؟
جیک خم شد : جیک هستم....
روکی حرف جیک رو قطع کرد : همکارمه....
یون سو تک خنده ای کرد.... : اینجا چیکار داری؟؟ اصلا چطور اینجا رو پیدا کردی؟؟
روکی : بخاطر تحقیق.... تحقیق درباره قتل
یون سو : همیشه درگیر همیچین پرونده هایی
روکی : حوصله ندارم ... چند تا سوال میپرسم جواب بده... هنوزم مثل قبلی....
یون سو : اره... من هنوز مثل قبلم... منم حوصله ندارم... همینجا سوالاتت رو بپرس...
روکی : باشه... اول (فلان) شب تو اینجا کار میکردی.. درسته؟
یون سو: اره... صبر کن... همون مرده که مرد.... دنبال اونی؟؟؟
روکی : اره... چیزی ازش میدونی...
یون سو : خب.. اومد اینجا مثل همیشه یک نوشیدنی برداشت... حساب کرد و رفت... اما چند دقیقه بعد صدای داد و بیداد شنیدم... رفتم پشت مغازه و دیدم که مرده مرده افتاده... و فکر کنم و یه زنه کوچولوعه که کشتش.... اون زنه داشت میدوئید.... و بعد به پلیس زنگ زدم... فکر کنم بقیش رو خودت میدونی..
روکی : اره. چیز دیگه ای دربارش میدونی؟؟؟
یون سو : خب خودش و زنش توی یه خونه زندگی میکردن... که پلیسا اونجا رو گشتن
روکی : بچه داشته؟؟؟ بچش اینجا میومده؟؟؟ یا کس مشکوکی طرف های خونش میپلکید؟؟؟
یون سو : مگه بچه داره؟؟؟ اگه داره تا حالا ندیدمش... اره چند وقت قبل از اینکه بمیره یه چند تا مرد دوروبرت خونش میپلیکیدن.... همش توی هارد هست...
روکی : ممنونم...
روکی سمت در رفت و جیک هم دنبالش رفت... روکی سرش رو برگردوند...
روکی : نمیخوای بر گردی پیش خانواده ؟؟؟
یون سو : فعلا همینجوری راحتم...
روکی سرش رو پایین اورد و به همراه جیک از مغازه خارج شد ...