هیونجین با نیشخند منتظر بود تا جملهای که خودش به جسیکا گفته رو از زبون فلیکس بشنوه.
-!و اینکه دیرمون میشه الان فیلم شروع میشه-
هیونجین ابرویی بالا انداخت.
-پس بگوم برات مهمتر از منه؟
-چی؟ کی؟ بگوم؟ نمیشناسم-
فلیکس در حالیکه خودش رو میزد به اون راه تا از زیر بحث عاشقانه با هیونجین در بره چون اصلا دلش نمیخواست مثل لبو سرخ بشه و از خجالت بره توی زمین، دست هیونجین رو گرفت و به داخل سینما کشوند.
-که اینطور لی فلیکس! پس اگه بگوم رو نمیشناسی میتونیم بریم این یکی فیلم رو ببینیم.
-نههههه! به نظرم بهتره بریم با این بگومی که میگی آشنا شیم.
هیونجین هر چند خودش مثل یه بچه داشت به پارک بوگوم بازیگر مملکت حسودی میکرد اما تماشای پسر کوچکتر که چطوری جلوی بوسههاش تاب میآورد اما با هر مکالمه احساسی هلویی و خجالتی میشد، دلش ضعف رفت.
پست بعدی ...