سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
کافه خلوت بود.

شب‌های آخر زمستون، همیشه همین‌طور بودن؛

سرد، کم‌نور، و بوی قهوه که بین جمله‌ها جا می‌موند.

کانگ جه‌هیوک روی میز چوبی نشست. دفترچه‌اش جلوش بود، اما باز نکرد.

می‌خواست این بار فقط نگاه کند.

چند دقیقه بعد، صدای زنگ در آمد.

هان سوجون وارد شد.

لباس ساده، چهره رنگ‌پریده. نگاهش مثل کسی بود که مدت‌هاست چیزی برای جنگیدن نداره.

وقتی نشست، لبخند خیلی خفیفی زد.

«بازم شما، کارآگاه کانگ.»

کانگ فقط سری تکان داد.

«دارم به یه سری پرونده نگاه می‌کنم… بعضیاش جالبه.»

سوجون آرام گفت:

«جالبه؟ یا ترسناک؟»

کانگ شانه بالا انداخت. «بسته به این‌که از کدوم طرف میز بشینی.»

چند ثانیه سکوت بود.

قهوه جلوی سوجون گذاشته شد. بخار بالا رفت و چهره‌اش رو نصفه پوشوند.

کانگ ادامه داد:

«پارک دونگ‌وو، دکتر لی، مدیر اون شرکت… همه‌شون، آدم‌های تمیزی نبودن.»

سوجون بدون تعجب گفت: «آره، شنیدم.»

کانگ لبخند سردی زد.

«جالبه که همیشه تو می‌شنوی، ولی هیچ‌وقت وسط ماجرا نیستی.»

سوجون کمی سرش رو پایین آورد، ولی صدایش آروم بود.

«بعضیا فقط نگاه می‌کنن، آقای کانگ. کاری نمی‌کنن.»

کانگ به او خیره شد.

«واقعا؟ تو از اون‌هایی هستی که فقط نگاه می‌کنن؟»

سوجون گفت:

«گاهی نگاه کردن سخت‌تر از کشتنه.»

قاشقش رو تو فنجان چرخوند. صدای فلز نرم و یکنواختی در فضا پخش شد.

کانگ پرسید:

«داری از چی فرار می‌کنی، هان سوجون؟»
موسیقی و هنر