سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
فلیکس حسودِ عجولِ کم‌طاقت اینو نمی‌خواست. هیونجین براش جدی بود. مهم بود. عزیز بود. نمی‌خواست با عجله، کلمات اشتباه و زمانبندی غلط چیزی رو خراب کنه. پس هنوز بهش اعتراف نکرده بود هر چند بار اجازه داده بود لب‌هاش تسلیم بوسه‌های حریص هیونجین بشن. از کلمات استفاده نکرده بود اما خیلی خوب می‌دونست که تمام وجودش تسلیم دست‌های هیونجینه. هیونجین هم هر چند شاعرتر از خیلی شعرا براش زمزمه‌های عاشقانه می‌کرد اما اونم هنوز اعتراف نکرده بود.

هر دو داشتن ریتم زندگی رو کند می‌کردن تا لذت هر لحظه رو چند برابر کنن و همین، لذت لحظه اعتراف رو هم چند برابر می‌کرد.

---

هیونجین لحظه‌های زیادی رو توی زندگیش دیده بود که مطمئن بود قرار نیست فراموش کنه. خاکسپاری پدرش، مهاجرت خواهرش، اولین باری که تنهایی تونسته بود هواپیمایی رو از زمین بلند کنه و شهر رو از دریچه نگاه آسمون تماشا کنه، نوناش توی لباس عروس، خریدش، آپارتمان محبوبش، تولد خواهرزاده‌اش و خلاصه لحظات مهمی که می‌گن آدم در ثانیه‌های آخر دم مرگ مثل یه فیلم از جلوی چشمش رد میشه.
ادامه پست بعدی....