سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی

خونه پر از صدای کوچیک بود. اسمش رو گذاشتن «هان». چشماش قهوه‌ای، مثل کوک. ابروهاش، مثل ته.

ته صبح‌ها بیدار می‌شد، می‌رفت سر تخت هان. بچه بیدار بود، دستاش رو تکون می‌داد. ته بلندش می‌کرد، می‌برد آشپزخونه.

کوک خواب بود. ته قهوه می‌ذاشت، هان رو می‌ذاشت توی صندلی بچه، روبه‌روش.

ته آروم: «صبح بخیر، کوچولو.»

هان لبخند می‌زد، بی‌دندون. ته ذوب می‌شد.

---

کوک بیدار می‌شد. می‌اومد آشپزخونه، موهاش آشفته. ته نگاهش می‌کرد و لبخند می‌زد.

کوک: «چی؟»

ته: «هیچی. فقط... قشنگی.»

کوک سرخ می‌شد، می‌رفت سراغ هان.

---

**بعدازظهر**

ته و کوک و هان روی مبل. هان بینشون، با یه اسباب‌بازی. ته دستش رو گذاشته دور کوک. کوک سرش روی شونه‌ی ته.

کوک آروم: «ته...»

ته: «هوم؟»

کوک: «فکر می‌کردم هیچوقت این لحظه رو نبینم. اون شب توی انبار... فکر کردم تمومه.»

ته دستش رو محکم‌تر کرد: «ولی تموم نشد. تو موندی.»

کوک سرش رو بلند کرد. نگاهش کرد. ته آروم بوسیدش.

هان وسط، اسباب‌بازی رو انداخت و خندید. هر دو خندیدن.

---

**شب**

هان خواب بود. ته و کوک کنار تختش ایستاده بودن. ته دست کوک رو گرفت.

ته: «همه چیز عوض شد، نه؟»

کوک: «آره. از یه شرکت، تا یه انبار، تا... این.»

ته لبخند زد: «من عاشق شدم، توی لابی شرکت. همون روز اول. تو حتی نگاهم نکردی.»

کوک خندید: «تو گلدون رو یادت رفت. من زدم توی صورتت.»

ته: «بهترین ضربه‌ی عمرم بود.»

هر دو آروم خندیدن. ته کوک رو کشید سمت خودش. بغلش کرد.

ته زمزمه: «ممنون که موندی. ممنون که هان رو آوردی. ممنون که... تو شدی.»

کوک چشماش رو بست: «تو هم. همیشه.»

هان توی خواب، دستش رو تکون داد. ته خم شد، بوسیدش. کوک هم.

پرده‌ها نیمه‌باز. نور ماه. خونه آروم. بالاخره، همه چیز سر جاش.

دست نویس:پیشی
ممنون از همه ی کسایی که برای رابطه تهکوک نازمون و بدنیا اومدن هان کوچولو پیشمون موندن و صبور بودن تا این اتفاق رویایی بیفته
و مرسی بابت حمایت ها و کامنت های گرمتون
و نیک عزیز بابت دادن چنلش:)