داشتیم رد می شدیم از جلوی یک سالنی چون داشتیم می رفتیم فروشگاه بعد جلوی سالن مهمون ها و عروس و داماد ایستاده بودن
یک دفعه عروس دسته گلش رو پرتاب کرد به جای اینکه بیافته بغل مهمون ها افتاد جلوی من اونوقت همه برگشتن به سمت مون ولی به جای اینکه دسته گل رو ازمون بگیرن بهمون تبریک گفتن بابت اینکه دسته گل افتاد جلو مون و برگشتن تا عروس و داماد رو بدرقه کنن
یعنی من از شدت ذوقققققق سر از جا نمیشناختممممم قلبم تحمل این همه اکلیل رو نداشتتتتت ذوققققققق
الان توی فروشگاه از شدت ذوق رسما بالا و پایین می پرمممم