فلیکس انتظار نداشت. پیش خودش فکر میکرد هیونجین رفته دنبال زندگیش. فکر میکرد فقط خودشه که احساس شکست داره. اما وقتی دیشب صدای آشنای مرد به گوشش رسید، فلیکس تن و بدنش لرزید. نگرانی با سرعت پمپاژ خون توی رگهاش پخش شد. تا قبل از این اصلا فکر نمیکرد لازمه نگران هیونجین باشه. اون یه بزرگساله و میتونه مراقب خودش باشه اما بعد از دیشب فلیکس حالا داشت دیوانهوار به احتمالا بدی برای هیونجین فکر میکرد. حالش بد بود؟ مریض شده بود؟ نکنه سر کار براش مشکلی پیش اومده بود؟ تا خود صبح صد میلیون بار وویس سیو شده هیونجین رو گوش داد و در نهایت به خواب عمیقی فرو رفت. خیلی وقت بود عمیق نخوابیده بود. صدای هیونجین هیونگ مهربونش مرهم زخمهایی بود که خودش به قلب فلیکس زده بود. برای همین هم خوابید و توی خواب اشک صورتش رو پوشوند. چه کابوسی میدید که انقدر وحشتزدهاش کرده بود؟
پست بعدی...