در شبی مهتابی، این رنج دوباره زنده میشود میخواهم آن را درون بدنم حبس کنم و هرگز رهایش نکنم نوری که سرریز میکند، همانطور که هست، لخت و عریان آن را در بدنم دریافت میکنم و تمام رنجها را نیز تحمل میکنم
دعا کن برای ماه مینیاتوری من دعایم را همراه با اشکم تقدیم میکنم تمام این احساسها سوار بر باد میشوند و به سوی تو میروند
دعا کن برای ماه مینیاتوری حتی رویا دیدن هم مانند یک خیال است تمام این احساسها درون دستان خالیام، غمگینانه میچرخند
دعا کن برای ماه مینیاتوری من دعایم را همراه با اشکم تقدیم میکنم تمام این احساسها سوار بر باد میشوند و به سوی تو میروند
دعا کن برای ماه مینیاتوری حتی رویا دیدن هم مانند یک خیال است تمام این احساسها درون دستان خالیام، غمگینانه میچرخند
در شبی مهتابی، این رنج دوباره زنده میشود آن را درون خودت حبس کن – حتی در خواب هم رهایش مکن...
On the night of a moonlit evening, this suffering revives I want to lock it inside my body and never let it go The overflowing light, just as it is, naked as it is I receive it into my body, and take in all the suffering as well
Pray for miniature moon I offer my prayer together with my tears All these feelings Ride on the wind and go to you
Pray for miniature moon Even dreaming feels like a dream All these feelings Spin sadly inside my empty hands
Pray for miniature moon I offer my prayer together with my tears All these feelings Ride on the wind and go to you
Pray for miniature moon Even dreaming feels like a dream All these feelings Spin sadly inside my empty hands
On the night of a moonlit evening, this suffering revives Lock it inside you – don't let it go, even in a dream...