جونگکوک نفسزنان گفت: "نه... امبولانس نده. من فراریام. میبرنم زندان."
تهیونگ یه لحظه نگاهش کرد. بعد گوشی رو قطع کرد.
"باشه."*مردک سرد*
جونگکوک چشماش سنگین بود. "چی؟"
تهیونگ بازوش رو انداخت دور گردنش، بلندش کرد. "میبرمت خونهی خودم. پزشک خصوصی دارم."
جونگکوک خندید، ولی از درد ناله کرد. "کاراگاه..."
تهیونگ از در پشتی بردش بیرون، تو ماشینش نشوندش. تو راه یه دستش رو فرمون بود، اون یکی رو پهلوی جونگکوک، فشار میداد.
رسیدن به یه ساختمان شیک. آسانسور، طبقهی آخر. تهیونگ در رو باز کرد، بردش رو مبل چرمی.
بعد گوشی رو برداشت.
اول به پزشک: "دکتر کیم، فوری بیا. چاقو خورده..."
بعد به یه شمارهی دیگه: "تیم رو بفرست دنبال پارک مینهو. بارش، در پشتی، الان. زنده میخوامش."
قطع کرد. برگشت سمت جونگکوک.
جونگکوک نیمههوش بود، ولی لبخند زد. "داری... برام خونهت رو خرج میکنی."*اره بچمممم*
تهیونگ رفت دستشویی، حولهی خیس آورد، گذاشت روی پیشونی جونگکوک.
"خفه شو. فقط تا دکتر بیاد، بیدار بمون."
جونگکوک دستش رو گرفت. ضعیف. "چرا... اینکار رو میکنی؟"
تهیونگ نگاهش کرد. سکوت.
"چون تو تنها کسی هستی که میدونه پدرم چطور مرد. تو نباید بمیری."*اصلا هم دوسش نداری*
جونگکوک چشماش رو بست، ولی دست تهیونگ رو ول نکرد.
"باشه... نمیمیرم."
دست نویس:پیشی