شبی بود آن شب همان شب بود که مهتاب در آسمان و آسمان هم ستاره باران همان شب بود که شب از نیمه هاگذشته بود و تو سرگرم با من و من اما نگران فردا همان شب بود از همان شب هاکه تو می گفتی مرگ مگر قصه مان را تمام کند تو میگفتی و من اما کام میگرفتم کمی از سیگار و کمی هم از روزگار خدا انگارکه آن شب کمی بیخواب بود از آن دورها به گمانم که شنید و تو مشغول همان حرفها ولی من چشم در چشم خدا من میدانستم که چه شد در لحظه ای و خدا هم فهمید و تو خوابیدی من اما باز بیدار و باز میترسیدم از این امروز و از این حرفها خدا بازیش گرفت و از فردا آس هایش را انداخت یک تک غم انداخت و جمع کرد حال قشنگم را یک تک درد انداخت و جمع کرد آسایشم را یک تک دل انداخت و دلم را بی دل کرد اکنون نوبت تو بود من منتظر و چشم به دستت دوخته خدا هم در انتظار تو اما تو ترک آن بازی کردی و رفتی گفتم کجا پس ؟ گفتی؛ چند روزی خوش گذشت و خداحافظ گفتم که لاکردار دلم پس چه؟ گفتی کدام دل و رفتی و من هنوز خسته و درمانده تو اما صدای خنده هایت تمام شهر را گرفته دلنوشت و اجرا تورج توجی