سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
۱۴۰۴/۱۱/۲۵
شبی بود آن شب
همان شب بود که مهتاب در آسمان و
آسمان هم ستاره باران
همان شب بود که شب از نیمه هاگذشته بود
و تو سرگرم با من و
من اما نگران فردا
همان شب بود از همان شب هاکه تو می‌ گفتی
مرگ مگر قصه مان را تمام کند
تو میگفتی و من اما کام می‌گرفتم
کمی از سیگار ‌ و کمی هم از روزگار
خدا انگارکه آن شب کمی بی‌خواب بود
از آن دورها به گمانم که شنید
و تو مشغول همان حرفها
ولی من چشم در چشم خدا
من می‌دانستم که چه شد در لحظه ای و خدا هم فهمید
و تو خوابیدی من اما باز بیدار و باز میترسیدم
از این امروز و از این حرفها
خدا بازیش گرفت و‌ از فردا آس هایش را انداخت
یک تک غم انداخت و جمع کرد حال قشنگم را
یک تک درد انداخت ‌‌و جمع کرد آسایشم را
یک تک دل انداخت و دلم را بی دل کرد
اکنون نوبت تو‌ بود
من منتظر ‌و چشم به دستت دوخته
خدا هم در انتظار تو
اما تو ترک آن بازی کردی و رفتی
گفتم کجا پس ؟
گفتی؛ چند روزی خوش گذشت و خداحافظ
گفتم که لاکردار دلم پس چه؟
گفتی کدام دل و رفتی
و من هنوز خسته و درمانده
تو اما صدای خنده هایت تمام شهر را گرفته
دلنوشت و اجرا تورج توجی
موسیقی و هنر