سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
همیشه از سکوتش می‌گفتند از اینکه چرا کمتر حرف می‌زند و چرا انگار هیچ‌چیز آن‌قدر برایش مهم نیست که بخواهد درباره‌اش حرف بزند. اما هیچ‌کس نمی‌دانست در سرش چه غوغایی برپاست.چه حرف‌هایی گفته می‌شوند و چه گفت‌وگوهایی پیش از آنکه در دنیای واقعی اتفاق بیفتند بارها در ذهنش تکرار می‌شوند.

او همیشه حرف داشت؛ برای گفتن، برای اعتراض کردنو برای توضیح دادن خودش. اما درست همان لحظه‌ای که باید چیزی می‌گفت کلماتش راهشان را گم می‌کردند. بعد وقتی همه‌چیز تمام می‌شد تازه هزاران جمله به ذهنش هجوم می‌آوردند؛ جمله‌هایی که دیگر دیر شده بود برای گفتنشان.

سرزنشش می‌کردند که چرا این‌قدر ساکت است بی‌آنکه بفهمند هر بار کمی بیشتر به سکوت پناه می‌برد. هیچ‌کس نمیدید که او حتی در تنهایی هم آرام نیست؛
ذهنش هیچ‌وقت خاموش نمی‌شود حتی وقتی لب‌هایش بسته‌اند.

و او باز سکوت می‌کرد...
نه چون حرفی نداشت، بلکه چون گاهی آدم آن‌قدر به نگفتن عادت می‌کند که دیگر نمیداند چطور باید حرف‌هایش را از خودش بیرون بفرستد.

شاید روزی کسی پیدا می‌شد که سکوتش را با بی‌تفاوتی اشتباه نگیرد؛ کسی که بتواند کنارش بنشیند و از سکوتش نترسد.

تا آن روز، او در شلوغ‌ترین جای ممکن زندگی می‌کرد؛ در ذهن خودش. میان هزاران صدایی که هیچ‌کس جز او نمی‌شنید.


و چه کسی می‌دانست ساکت‌ترین آدمِ یک جمع، گاهی بلندترین هیاهوی جهان را درون خودش حمل می‌کند؟