این دل نباشد آشنا غیر از تو با یاری دگر گفتهٔ بدخواه من بشنو ولی باور مکن
گر چه بد گوید ز من نزد تو بدخواه و حسود نازنینم این سخن بشنو ولی باور مکن ......... زان پس که رفتی از برم چون رشتهٔ سردرگمم انگشت نمای مردمم، بیهمزبانم
من چون کویر تشنهام ای ابر بارانزای من بازآ که دوری بیش از این نمیتوانم ................. من ز عشق تو آتش به جان دارم در دل تنگم سوزی نهان دارم
با دل دیوانهٔ من مهربان شو ... مهربان شو
بردهای از کف صبر و شکیبایی از تو ای زیبا دارم تمنایی
با من، ای از من گریزان همزبان شو ... همزبان شو ............... زان پس که رفتی از برم چون رشتهٔ سردرگمم انگشت نمای مردمم، بیهمزبانم
من چون کویر تشنهام ای ابر بارانزای من بازآ که دوری بیش از این نمیتوانم
زان پس که رفتی از برم چون رشتهٔ سردرگمم انگشت نمای مردمم، بیهمزبانم