بادیگارد ها اول سعی کردن در رو هک کنن.... اما بعد از گذشت نیم ساعت موفق نشدند... و شروع کردن به شکستن در...... با هر چیز محکمی به در می کوبیدند تا باز شه... اما در باز نشد...
لونا با خودش : چرا این همه سر و صدا میاد... سرم درد گرفت.... نکنه میخوان به زور بیان تو.... با من چیکار دارن؟
هیونجین : بسه در رو باز میکنم.... ولی به لونا هیچ آسیبی نمیرسونی... باشه؟
سونگهو : فقط بازش کن... آسیبی نمیبینه...
هیونجین رمز در رو زد تا باز شه ...
هیونجین رفت داخل و نشست کنار لونا روی مبل و بغلش کرد...
سونگهو رفت و نشست روبه روی آن دو....
سونگهو: تو دختر لینا هستی؟
لونا درحالی که تو بغل هیونجین بود : بله
سونگهو: خوب دربارت فهمیدم...
هیونجین: برو سر اصل مطلب
سونگهو: باشه... لونا دیگه نزدیک پسرم نشو...
لونا نزاشت حرفش تموم شه : پسرتونه که نزدیک من میشه
سونگهو: مثل مادرتی.. لج باز و باهوش.... فقط برو....به زندگیت برس....
یک بادیگارد پاکتی به سونگهو داد
سونگهو پاکت رو جلوی لونا گذاشت : ازادی تو خریدم... خونه، شرکت، ماشین و پول هم برات گذاشتم... همه چی تو پاکت هست... فقط برو و به زندگی خودت برس .. و به هیونجین هیچ وقت نزدیک نشو....
هیونجین : حواست هست داری چی میگی؟
سونگهو: بس کن تو هم بر میگردی به خانواده تا مشکلات رو حل کنی.... لونا برو