پلیس ازمون پرسید چی شده که پسره جواب داد یه دعوای برادرانس..بعدم رو به من گفت خداحافظ داداش رفت..پلیسه ام بعد کلی نگاه و شک بیخیال شدنو رفتن..دور و برمو نگاه کردم ببینم دختره هست یا نه که با صدای اینجام گفتنش به سمتش برگشتم..دختر معصومی بود چشای سبز و ابروهای دخترنه و دماغ قلمی و لبای ظریف..ازم تشکر کردو با اصرای من به خونه بردمش..مامانم هراسون بدون هیچ سوالی به سر وۻع منو اون دختر رسید..بعد اینکه دختره خوابید جواب سوالای مامانو دادم که اونم هیجی نگفتو رفت خوابید من تا صبح بالا سر دختره بودم که نفعمیدم خودم کی خوابم برد..فرداشپ مامانم به دختری که اسمش ارزو بوود(اون لحظه به سمتش برگشتم که اونم برگشت سمتم و باز چشاشو بست و اهی کشید)گفت میتونه اینجا کار کنه البته بهد اینکه قصه زندگیشو بگه..دختره ام بهد کلی شک و تریدید نشستو تعریف کرد از پدر و مادری که تو تصادف مرده بودن از عموی بدجنسی که به زور میخواسته بدتش به اون پسر که اسمشم میثم بوده از فرارش که اخرشم ختم شد به اون شب کتک گفتو مامانم و ازیتا پاش به پاش گریه کردن..میونش با ازیتا خوب شده بود میخندید و من نفهمیدم کی عاشقش شدم..بهش اعتراف کردم و قبول کرد عشق منو..یه روز که داشتم از خونه اقا جونت که رفته بودم پیش باربد اونو دیدم دست تو دست میثم و داشت تو بغلش گریه میکرد رفتمو جلو گفتم چکار میکنی تو چشام زل زدو گفت دارم شوهرمو بغل میکنم(قطره اشکی از چشمش چکید که زودی پسش زد یه نفس عمیق کشیدو ادامه داد)چیزی نگفتم رفتم خونه به مامانم گفتم چی شده اونم هی اونو نفرین میکردو بالا سرم گریه میکرد یه ماه گذشته بود کم کم عادت کرده بودم سی داشم بشم اریا..یه روز گوشیم زنگ خرد صدای ارزو بود گفت باید ببینمتم و بهم توۻیح بده با هزاد تا شک و تردید راهی ادرسی که داد شدم دیدمش فرقی نکرده بود اصلا..گفت از اینکه چیزایی که از قبل گفته دروغ نبوده ولی عاشق میثم بوده و موقعی که با من بوده و عشقمو قبول کرده خواسه با بودن من اونو فراموش کنه گفت با پیامی که میثم بهش داده و گفته برگرده از اول شروع کنیم میره پیشش گفت الانم اه نکشم که با خیال راحت زندگی کنن و اهم دامنشونو نگیره..اخه چطوری میتونسم اه بکشم برا عشقم..الانم نزدیک۳ ساله میگذره و خبری ازش نعرم..ولی بعد اون دیگه عاشق نشدم..میدونی اولش که باهات بد بودم به خاطر اسمت که منو یاد اون مینداخت..