سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
۱۴۰۴/۱۱/۲۵
در تاریکی شب،
وقتی دیوارها هم خسته‌اند
و ساعت
بی‌رحمانه ثانیه‌ها را می‌جود،
او میان نفس‌های آهسته‌ی خانه
گم می‌شود.


اشک،
بی‌اجازه می‌آید؛
نه برای یک درد،
نه برای یک زخم،
بلکه برای همه‌ی نادیده‌ماندن‌ها.


زندگی
گاهی نه یک‌باره،
که آرام‌آرام بد می‌شود…
مثل قهوه‌ای که
کنار پنجره جا می‌ماند
و سردی‌اش
کم‌کم در دل آدم می‌دود.


چشم‌های کوچک و بادامی
قصه‌هایی دارند
که هیچ‌کس نشنیده؛
قصه‌ی انتظارِ کسی
که شاید هرگز نیاید،
قصه‌ی «مهم نبودن»‌هایی
که هزار بار در ذهنش تکرار شده‌اند.


و او،
بی‌آنکه بداند چرا،
فقط اشک می‌ریزد…
شاید
برای خودش،
برای کودکیِ جا مانده‌اش،
برای قلبی که
زیادی آرام بود
و زیادی تحمل کرد.


اما خدا
بی‌دلیل اشک نمی‌آفریند؛
شاید همین اشک‌ها
روزی
جوانه‌ای شوند
در دل همین تاریکی.

کـیم سـایـونـگ`