پارت اول رمان عشق بین پرنس و پسر ( اسمش رو نمی دونستم چی بزارم پیشنهاد بدید )
پارت اول
پوند
امروز قراره به خواسته برادرم برم پیشتکار پدرم رو ببینم از اخرین باری که دیدمش خیلی وقته میگذره وقتی یاد اون روز میوفتم و دعوا هاییی که کردم دلم نمی خواد اصلا ببینمش ولی برادرم جونگ ازم خواهش کرد (جونگ برادر بزرگ تره پوند تمام خصوصیات مادرش رو به ارث برده اروم و مهربون و همیشه مراقب پونده بدون اینکه پدرشون بفهمه مردم جونگ رو ستاره خوش شانسی میدونن چون بد مرگ ملکه اگر جونگ نبود امپراتور معلوم نبود چه بلایی سر مملکت بیاره )هعیییی باز معلوم نیست پدر چه خوابی برام دیده بلخره به مکان قرارمون رسیدم خدا رحم کنه
ـ درود بر شاهزاده پوند
ـ برای بار هزارم من شاهزاده نیستم یادت رفته پدر خودش این رو گفت بنظرت اگه الان بفهمه به دستورش گوش ندادی چی کار میکنه
ـ اخه سرورم شما هم یادتون رفته شاهزاده جونگ چقدر به امپراتور
ـ نمی خوام بشنومم بگو ببینم چی کار داری باید برم مدرسه
ـ امپراتور و برادرتون الان به حضور شما خیلی در قصر نیاز دارن لطفاً برگردید
ـ خفه شو جونگ هستش هیچ کس به من در اون قصر نیاز نداره من هم دوست دارم تو اون قصر زندگی کنم ولی پدرم حالش از من بهم میخوره من رو به چشم قاتل عشقش می بینه نه پسرش فهمیدی فعلا کاردارم باید برممم
ـ امپراتور شما رو بخشیده لطفاً برگردید
ـ اینقدر عجله داشتم برای دیدن پووین که اصلا نموندم که حرف های مفت اون مباشر رو بشنوممم اخرش چی گفت ولش کن حتما دوباره زر زده
نظرات (۱۰)