گـیـسـو پَـریـشـان' کپـــ

۱۰ نظر گزارش تخلف
هــاردِن'
هــاردِن'

گاهی عشق،
در زیباترین شکلِ خود،
شبیه به یک هجومِ بی‌رحمانه است؛
هجومی از جنسِ موج‌های سرکشِ گیسوانت در آغوش باد.
نگاهت می‌کنم و در بهت و شیدایی می‌پرسم: «گو چرا چون می‌کنی؟ قصد جانم می‌کنی، گیسو پریشان...»
تو رازی نهفته در پیچ‌وتاب زلف‌هایت داری؛
آن‌جا که هر پیچش،
دامی تازه می‌گسترد و هر وزش نسیم،
داغی نو بر جانِ بی‌قرارم می‌نشاند.
گویی تمام آشفتگی‌های جهان جمع شده‌اند تا در پریشانیِ موهایت معنا پیدا کنند و من،
مسافری گمشده در این شبِ تاریک و بی‌انتها،
تسلیمِ این افسونگریِ بی‌پایان شده‌ام.
بگو با دلی که در بندِ یک تار موی توست چه می‌کنی؟
قصدت اگر ستاندنِ جان است،
چرا با چنین نازی شگرف و مهربانیِ تلخی به مسلخِ عشقم می‌بری؟
بگذار در همان آشوبِ گیسوانت جان بسپارم،
که مرگی این‌چنین دل‌انگیز،
خودِ زندگی‌ست...

جِــئــون هــاردِن'
20:25 • پـنـجـشـنـبـه پـنـجـمِ شـهـریـور مــاهِ ســالِ 1405

نظرات (۱۰)

Loading...

توضیحات

گـیـسـو پَـریـشـان' کپـــ

۸۲ لایک
۱۰ نظر

گاهی عشق،
در زیباترین شکلِ خود،
شبیه به یک هجومِ بی‌رحمانه است؛
هجومی از جنسِ موج‌های سرکشِ گیسوانت در آغوش باد.
نگاهت می‌کنم و در بهت و شیدایی می‌پرسم: «گو چرا چون می‌کنی؟ قصد جانم می‌کنی، گیسو پریشان...»
تو رازی نهفته در پیچ‌وتاب زلف‌هایت داری؛
آن‌جا که هر پیچش،
دامی تازه می‌گسترد و هر وزش نسیم،
داغی نو بر جانِ بی‌قرارم می‌نشاند.
گویی تمام آشفتگی‌های جهان جمع شده‌اند تا در پریشانیِ موهایت معنا پیدا کنند و من،
مسافری گمشده در این شبِ تاریک و بی‌انتها،
تسلیمِ این افسونگریِ بی‌پایان شده‌ام.
بگو با دلی که در بندِ یک تار موی توست چه می‌کنی؟
قصدت اگر ستاندنِ جان است،
چرا با چنین نازی شگرف و مهربانیِ تلخی به مسلخِ عشقم می‌بری؟
بگذار در همان آشوبِ گیسوانت جان بسپارم،
که مرگی این‌چنین دل‌انگیز،
خودِ زندگی‌ست...

جِــئــون هــاردِن'
20:25 • پـنـجـشـنـبـه پـنـجـمِ شـهـریـور مــاهِ ســالِ 1405