گـیـسـو پَـریـشـان' کپـــ
گاهی عشق،
در زیباترین شکلِ خود،
شبیه به یک هجومِ بیرحمانه است؛
هجومی از جنسِ موجهای سرکشِ گیسوانت در آغوش باد.
نگاهت میکنم و در بهت و شیدایی میپرسم: «گو چرا چون میکنی؟ قصد جانم میکنی، گیسو پریشان...»
تو رازی نهفته در پیچوتاب زلفهایت داری؛
آنجا که هر پیچش،
دامی تازه میگسترد و هر وزش نسیم،
داغی نو بر جانِ بیقرارم مینشاند.
گویی تمام آشفتگیهای جهان جمع شدهاند تا در پریشانیِ موهایت معنا پیدا کنند و من،
مسافری گمشده در این شبِ تاریک و بیانتها،
تسلیمِ این افسونگریِ بیپایان شدهام.
بگو با دلی که در بندِ یک تار موی توست چه میکنی؟
قصدت اگر ستاندنِ جان است،
چرا با چنین نازی شگرف و مهربانیِ تلخی به مسلخِ عشقم میبری؟
بگذار در همان آشوبِ گیسوانت جان بسپارم،
که مرگی اینچنین دلانگیز،
خودِ زندگیست...
جِــئــون هــاردِن'
20:25 • پـنـجـشـنـبـه پـنـجـمِ شـهـریـور مــاهِ ســالِ 1405
نظرات (۱۰)