– بـیحــَــرِکـَـــ★ــتْ.. (cap)
الان دیگه تقریبا یک ساعت گذشته بود.. یک ساعت.. دقیقا یک ساعت شده بود. دخترک یک ساعت کامل به رو به رویش خیره شده بود.. بلکه کمی بتواند افکار خود را بفهمد.. افکارش همانند ابرهای آسمان حرکت میکردند.. گاهی به تندی و گاهی به آرامی.. یک ساعت.. یک ساعت به یک نقطه ی نامعلوم خیره شده بود.. به ظاهر سالم بود.. سالم تر از هرچیزی.. مانند یک الماس میدرخشید.. اما افکارش خواب برایش نگذاشته بودند.. به ظاهر میدرخشید اما از درون خاکستر شده بود.. دخترک نمیدانست..
راهی برای ادامه دادن هست..؟
یا اینجا پایان این مضحکهست..؟
بــــِـــ★ــــل / تبـســُـم
22:56
نظرات (۲۹)