شب برفی (کپ)
برف آروم میبارید و زمین سفید را سفیدتر میکرد، و رسیدن سال نو را نوید میداد. همه خانواده ها شاد بودند. چراغ های روشن نشان دهنده گرمی خانه ها بود. البته به جز یک خانه.
در اتاقی تاریک، مادری جوان با نوزادی در آغوشش، با چشمانی نمناک و منتظر به بیرون خیره شده بود. منتظر کسی که دیگر برنمیگشت. ناامیدانه امید داشت که همه این قضایا کابوس باشد. شاید او هنوز زنده بود و فقط دیر کرده بود.
تضاد سیاهی شب و برف تضاد زیباییست، اما تضاد لباس سیاه و پوست رنگ پریده شینیو، تضادی دردآور و پر از غم بود. غمی که ناشی از یتیمی نوزادش بود. سرش را پایین انداخت و به نوزاد نگاه کرد. آرام خوابیده بود. فقط یک ماه سن داشت، برای از دست دادن پدر خیلی کوچک بود. با انگشتان ظریف و کوچکش، انگشت مادر را گرفته بود. بغض شینیو بیصدا شکست. انگشتش را بالا آورد و دست نوزادش رو بوسید. آه عمیقی کشید. آهی جانسوز از سوختگی جان.
_کاش نمیزاشتم بری ماموریت
نظرات