پارت-۳۷
بنی ترقه ها رو اورد و بلند شدم همرو با بچها زدیم دور اتیش نشستیم همه تو فڪر بودن که با صدای سینا پریدن:سیاوش میتونی حرف بزنی دیگه ازادی:)
همه یه نفرینش کردن که باعث پاره شدن افکارش شدن:سینی؟
سینا:جانم؟سینی دیگه چه صیغه ایه؟
بنیامین:این ارزو کلا همینه به من میگه بنی به باربد میگه بابی به ڪیارش میگه ڪیا به مهیا میگه مهی به اریا میگه اری این وسط اسم امیرو درست میگه چون اونم نمیتونه نصفش کنه
علی میخنده و میگه:خدایا شکرت ننه بابت اسمم نمیشه نصفش کرد
-اره تو و مانی ام نمیشه نصف کرد ولی به جاش لقب براتون میزارم'همین امیر لقبش پسر تخمیه
مانی:وااا بی ادب حالا منو نزاری پسر ڪیری
خنده بلندی کردمو گفتم:نه تخمه خیلی میخوره بهش میگم پسر تخمی'فعلا اگه بیشتر شناخمت یه لقب بهت میدم
-خوب حالا سینی جواب من بده
سینا:بله؟
-اگه میخواین دوستی این جمع ادامه پیدا کنه شمارتو بده تو گروهمون ادت بزنم البته اگه خاسی
علی:اجی یاداشت کن مال منو
خندیدم و یکی یکی شمارهاشونو گرفتمو اد زدم بابت سفر شمالم گفتمو که گفتن اگه بشه میان
-بابی؟گیتارتو اوردی؟
باربد:اره'چطور؟
-میری بیاریش بزنی؟
هیچوقت نمیخوند ولی زدنشم خوب بود:هووووم میری؟
باربد:نـــه!
-خوب سوییچ بده خودم زحمت نده بلند شی
سوییچو در اوردو پرت کرد سمتم خودشم بلند شد متعجب نگاش کردم:طرف حساب پارکینگ تو رو میشناسه؟
چیزی نگفتمو بلند شدیم رفتیم سکوت بینمونو فقط ترقه ها پر میکردن یه ترقه پشتم خرد که کر شدم سه متر پریدم هوا و پریدم تو بغل باربد چشامون قفل هم شد که به خودم اومدمو از بغلش اومدم بیرون:ترســـیــــدم دست خودم نـــبــــود!
باربد چیزی نگفت منم سکوت کردم گیتارو اوردیم رو بهش گفتم:مسابقه دو میدی؟
باربد:از اینجا تا مقصد!
نظرات