هیسونگ تو مصاحبه جدیدش گفت سرطان داشته :)

(EN-update (always 7
(EN-update (always 7

هیسونگ ”فکر کنم دیگه وقتشه که درباره‌ش حرف بزنم، راستش از وقتی خواننده‌ شدم هیچوقت درباره‌ی این موضوع حرف نزدم. کلاس چهارم که بودم تشخیص دادن سرطان لنفاوی بدخیم دارم. همه چیز با سرفه‌های شدید شروع شد که شبیه سرماخوردگی بود برای همین فکر میکردم که فقط یه سرماخوردگی ساده‌ست، ولی یه روز وقتی داشتم فوتبال بازی میکردم بعد از چهار پنج قدم دیگه نتونستم نفس بکشم، و بعدا توی بیمارستان فهمیدم که سرطان دارم. فرایند درمان آسون نبود، ولی وقتی میدیدم مامانم چطور بی‌وقفه ازم مراقبت میکنه دلم میخواست به‌خاطر اونم که شده خودم رو قوی نشون بدم. وقتی بیمارستان برای بیمارها برنامه‌هایی مثل مسابقات استعدادیابی برگزار میکرد، من گیتار میزدم و حتی اجرای برنامه‌ها رو هم به عهده میگرفتم. از شش‌ سالگی آرزوی خواننده شدن داشتم، ولی راستش رو بخواید، اون زمان از نظر روحی و ذهنی انقدر درگیر شرایط بودم که حتی نمیتونستم به همچین چیزهایی فکر کنم. میدیدم دوستام یکی‌یکی دارن از دنیا میرن و من فقط مدام با خودم فکر میکردم ”من واقعا میخوام زنده بمونم، میخوام برگردم خونه.“ خوشبختانه دوره‌ی درمان رو پشت سر گذاشتم و تونستم به زندگیم ادامه بدم، ولی دوباره جور شدن با دوستام و جا افتادن بینشون آسون نبود. انرژی خیلی کمتری داشتم و چون موهام به‌خاطر شیمی‌درمانی ریخته بود و تازه داشت دوباره رشد میکرد، خیلی‌ها به خاطرش مسخره‌م میکردن. بهم میگفتن ”این دیگه چیه؟ علفه؟ شبیه راهب‌ها شدی.“ ولی من هیچوقت چیزی نمیگفتم و تحملش میکردم، چون میخواستم دوباره باهاشون جور بشم. وقتی به دوره راهنمایی رسیدم، چندتا دوست خوب پیدا کردم، ولی دیگه مثل قبل اجتماعی و برونگرا نبودم. بیشتر درونگرا شده بودم. خیلی وقته به این چیزها فکر نکرده بودم، مرور کردن این خاطرات خیلی برام دردناکه.“

نظرات (۱۷)

Loading...

توضیحات

هیسونگ تو مصاحبه جدیدش گفت سرطان داشته :)

۱۴ لایک
۱۷ نظر

هیسونگ ”فکر کنم دیگه وقتشه که درباره‌ش حرف بزنم، راستش از وقتی خواننده‌ شدم هیچوقت درباره‌ی این موضوع حرف نزدم. کلاس چهارم که بودم تشخیص دادن سرطان لنفاوی بدخیم دارم. همه چیز با سرفه‌های شدید شروع شد که شبیه سرماخوردگی بود برای همین فکر میکردم که فقط یه سرماخوردگی ساده‌ست، ولی یه روز وقتی داشتم فوتبال بازی میکردم بعد از چهار پنج قدم دیگه نتونستم نفس بکشم، و بعدا توی بیمارستان فهمیدم که سرطان دارم. فرایند درمان آسون نبود، ولی وقتی میدیدم مامانم چطور بی‌وقفه ازم مراقبت میکنه دلم میخواست به‌خاطر اونم که شده خودم رو قوی نشون بدم. وقتی بیمارستان برای بیمارها برنامه‌هایی مثل مسابقات استعدادیابی برگزار میکرد، من گیتار میزدم و حتی اجرای برنامه‌ها رو هم به عهده میگرفتم. از شش‌ سالگی آرزوی خواننده شدن داشتم، ولی راستش رو بخواید، اون زمان از نظر روحی و ذهنی انقدر درگیر شرایط بودم که حتی نمیتونستم به همچین چیزهایی فکر کنم. میدیدم دوستام یکی‌یکی دارن از دنیا میرن و من فقط مدام با خودم فکر میکردم ”من واقعا میخوام زنده بمونم، میخوام برگردم خونه.“ خوشبختانه دوره‌ی درمان رو پشت سر گذاشتم و تونستم به زندگیم ادامه بدم، ولی دوباره جور شدن با دوستام و جا افتادن بینشون آسون نبود. انرژی خیلی کمتری داشتم و چون موهام به‌خاطر شیمی‌درمانی ریخته بود و تازه داشت دوباره رشد میکرد، خیلی‌ها به خاطرش مسخره‌م میکردن. بهم میگفتن ”این دیگه چیه؟ علفه؟ شبیه راهب‌ها شدی.“ ولی من هیچوقت چیزی نمیگفتم و تحملش میکردم، چون میخواستم دوباره باهاشون جور بشم. وقتی به دوره راهنمایی رسیدم، چندتا دوست خوب پیدا کردم، ولی دیگه مثل قبل اجتماعی و برونگرا نبودم. بیشتر درونگرا شده بودم. خیلی وقته به این چیزها فکر نکرده بودم، مرور کردن این خاطرات خیلی برام دردناکه.“