Skip to main content
۵ بازدید

  • Maria
  • ♔شهبانو میترا ♔ ♚chuuya nakahara♚
  • :)
  • FARI  and DARI
  • Signora

رمان موش ازمایشگاهی پارت ۷

♔شهبانو میترا ♔ ♚chuuya nakahara♚
♔شهبانو میترا ♔ ♚chuuya nakahara♚
منتشر شده در تاریخ ۱۴ تیر ۱۳۹۸

755:
اشک تو چشمام جمع شده بود . ۶۶۶ رو کولم کرده بودم و همینجور میدویدم . گهگاهی عقب رو نگاه میکردم و میدیدم که داره میجنگه . بهترین و تنها دوستم رو گذاشته بودم وسط میدون جنگ و خودم فرار کرده بودم . آخ کمرم شکست این دختر چقدر سنگینه . چشمام شروع کرد به سیاهی رفتن . نه باید ادامه بدم . میدویدم ولی تا چند لحظه جایی رو ندیدم . بعد حالم دوباره خوب شد .
به یک جای امن که رسیدیم ۶۶۶ رو گذاشتم زمین و تکیه اش دادم به دیوار . چند تا سیلی بهش زدم . بیدار نشد -_- تکونش دادم موهاش رو کشیدم ولی انگار نه انگار . داشت خواب هفت پادشاه میدید . از فرصت استفاده کردم و داخل کیف رو نگاه کردم سه تا پرونده مانند توش بود . توی یکیشون رونگاه کردم ... این ... خدای من چی میبینم ... سریع همش رو میکنم تو کیف و زیپش هم تا اخر میکشم با خودم میگم : شتر دیدم ندیدم ! دوباره میرم سراغ ۶۶۶ خب چیکارش کنم تا بیدار شه ؟ اها فهمیدم به آب حساسه . یکم اب گیر اوردم پاشیدم به صورتش مثل چی از جاش پرید . چند لحظه گیج اطرافش رو نگاه کرد و بعد پرسید : اینجا کجاست ؟
-فکر کنم تو یک محله ی زاغه نشین باشیم ولی هر جا هستیم فعلا جامون امنه .
بلند شدم ایستادم خاک لباسم رو تکوندم اونم بلند شد
- کجا ؟
جوابش رو ندادم به جاش کیف رو از روی زمین برداشتم و دادم بهش .
-الان نگاش نکن بزار وقتی رفتم .
با این حرفم انگار یک سطل آب یخ روش ریخته باشند . کیف از دستش افتاد و تو چشمام خیره شد . یک قدم جلو اومد ، یک قدم عقب رفتم . یکدفعه تا متوجه بشم پرید بغلم و محکم بغلم کرد . طوری که به پشت افتادم زمین. باورم نمیشد !!! منو بغل میکنه؟ حتما دارم خواب میبینم ؟ توی همون حالت سرش رو بلند کرد و توی چشمام نگاه کرد . احساس می کردم هر چقدر اون چشمای سیاه اشکی رو نگاه کنم سیر نمیشم . و بعد جمله ای گفت که لرزه ای به تنم انداخت بیشتر از زلزله ی هشت ریشتری .
-دوست دارم
لینک پارت قبل :
https://www.namasha.com/v/Fy6Mn461



گزارش تخلف