Skip to main content
۳۲ بازدید

  • EXO-BTS-ZAHRA ( منعکس شده مین شوگا )
  • دریا
  • 나는 항상 네 편이다《▪EXO~BTS▪》
  • >>MOOHADESSS_SAABAA<<
  • .:M.ARMY:.

فیک اگه بابام بفهمه _ پارت شصت و نه

¸,ø¤º°`°๑۩ ⓐⓣⓞⓞⓢⓐ ⓐⓝⓓ ⓢⓔⓗⓤⓝ ۩๑,¸¸,ø¤º°`
¸,ø¤º°`°๑۩ ⓐⓣⓞⓞⓢⓐ ⓐⓝⓓ ⓢⓔⓗⓤⓝ ۩๑,¸¸,ø¤º°`
منتشر شده در تاریخ ۳۰ شهریور ۱۳۹۷

وی: یوهوهاهاها دیگه قطططعا اعصابش الان خورده چون فکر میکنه از خاطرات ما محو شده! حالا وقتشه که برگرده.
شوگا: درسته درسته. به نظرم اون همین امشب میاد اینجا و ابراز پشیمونی میکنه!
و درست یک ساعت بعد زنگ خونه جینو زدن .
جین از تو آیفون نگاه کرد و گفت: اوووومد اووووومد هوووووی همه بیاااااین جیمین اوووووومد!
همه از تو اتاقا و اشپزخونه یورتمه کنان دویدن بیرون و جی هوپ هم در حالی که شلوارش تا زانو پایین بود از تو دستشویی پرید تو هال.
جی هوپ: یا ابرفض!
همه جمع شدن جلو در. هول کرده بودن و استرس داشتن.
جین: عاقا آماده این؟ درو باز کنم؟
وی: نه صبر کن صبر کن صبر کن! من چطورم؟
شوگا: ببینمت!
وی روشو کرد سمت شوگا . شوگا یکم موهاشو مرتب کرد و گفت: حله داداش!
وی: باز کن درو تا نرفته!
جی هوپ: ژااااان بلاخره اومده تا بگه پشیمونه و برگرده! یوهوهاها
جین درو باز کرد . همه کپ کردن. جیمین خنده کنان با دوتا دختر اومد تو خونه.
جیمین: هیییی پسرا چه خبر؟
کسی چیزی نگفت. دخترا به جیمین چسبیده بودن و میخندیدن و با گوش و چونه جیمین بازی میکردن.
جیمین: ببخشید میدونم دیروقته و بعلاوه....عاااه من یکم مستم....ولی پس فردا عروسیمه و هنوز نتونستم یه ساقدوش پیدا کنم. گفتم حالا که دارم از جلو خونه جین رد میشم بیام و ازتون بخوام که ساقدوشام شین!
جین: جیمین تو....تو.....
رپمان: شوخیت گرفته؟ تو....تو که جدی نیستی؟
جیمین: هوم؟ عجیبه...فکر کردم خوشحال میشین. چرا اینجوری شده قیافه هاتون؟
قبل اینکه بچه ها بتونن جوابی بدن یکی از دخترا چسبید به جیمین و گفت: اوووپا بریم دیگه. دارره دیر میشه من میخوام خونه ت رو ببینم!
جیمین خندید: میریم عزیزم میریم. خب پسرا چیشد؟ قبول میکنین ساقدوشم شین؟
وی: عمرا! عمرا قبول نمیکنیم! حتی نمیخوایم به عروسیت بیایم!
همه از عصبانی شدن ناگهانی وی تعجب کردن. همه به جز جیمین.
جیمین بدون هیچ حالت خاصی، انگار که انتظار این واکنشو داشته باشه گفت: اوکی مهم نیس. بهرحال هنوز یه نفر دیگه هست که میتونه ساقدوشم شه.
با بی میلی نگاهی به کل بچه ها انداخت و گفت: شب بخیر!
پشتش رو کرد و جلوی چشمای نا امید و ‌متعجب بچه ها از خونه خارج شد. هیچ کس تا چند دقیقه بعد رفتن جیمین چیزی نگفت.
همه با ناراحتی سر جاشون مونده بودن که وی با کلافگی گفت: دیگه مهم نیست! من میرم خونه!



گزارش تخلف