M.
هیچوقت باور نداشتم شرارت، آنطور که آدمها تعریفش میکنند، مرز مشخصی داشته باشد. گاهی کافیست چیزی را بیش از اندازه بخواهی؛ آنقدر که مرز میان خواستن و تصاحب، در ذهنت معنای خودش را از دست بدهد.
شاید هیچ هیولایی از ابتدا هیولا نبوده؛ شاید فقط روزی به این نتیجه رسیده که بعضی خواستهها ارزشِ زیر پا گذاشتنِ تمام اصول را دارند. و ترسناکترین بخش ماجرا، نه خودِ این تصمیم، بلکه آرامشیست که پس از آن احساس میکنی.
من هنوز تفاوت میان درست و غلط را میدانم. فقط گاهی به این فکر میکنم که اگر جهان هیچ معنای مطلقی ندارد، چه چیزی میتواند مرا از تبدیل شدن به چیزی که همیشه از آن بیزار بودهام، بازدارد؟
شاید هیچچیز بهاندازهی خواستنِ کسی خطرناک نباشد که حتی در تاریکترین بخشِ وجودت، هنوز دلت نمیخواهد نگاهش را از دست بدهی.
نظرات (۱,۵۱۷)