خـــیــال مـــن’کپـ
در دنیای واقعی، تو مال من نیستی؛
واقعیت با بیرحمیِ تمام، هر روز این را به من یادآوری میکند.
تو آنسوی زندگی من ایستادهای و من، اینسوی فاصلهای که هیچوقت قرار نیست کوتاه شود.
در واقعیت، شاید حتی سهمی از نگاهت نداشته باشم؛
شاید اسم من جایی میان فکرهایت نیست،
شاید وقتی شب میشود، تو به خوابهای کسی دیگر میروی
و من فقط با سکوت خودم به تو فکر میکنم.
اما خیال، قانون خودش را دارد.
در خیال من، تو میآیی.
نه با فاصله، نه با تردید، نه با آن «نشدن» تلخی که واقعیت میان ما گذاشته است.
در خیال من، وقتی صدایت میکنم، برمیگردی؛
وقتی دستم را دراز میکنم، دستت را در دستم میگذاری؛
و وقتی میپرسم «میمانی؟»
اینبار جواب، سکوت نیست.
واقعیت، تو را از من گرفته است؛
خیال، هر شب دوباره تو را به من برمیگرداند.
واقعیت میگوید: «تو هیچوقت مال من نبودی.»
و خیال آرام در گوشم میگوید: «امشب، فقط امشب، بگذار برای خودت باشی.»
چه تناقض عجیبیست...
روزها را با واقعیت زندگی میکنم
و شبها را با خیالی که از واقعیت زیباتر است.
در جهان واقعی، تو شاید حتی از کنار من عبور کنی و ندانی چه دنیایی در قلبم فرو میریزد؛
اما در جهان من، تو دلیل تمام لبخندهایی هستی که کسی از راز پشتشان خبر ندارد.
کاش میشد مرز میان این دو جهان را برداشت؛
کاش یکبار، فقط یکبار، خیال آنقدر واقعی میشد که صبح از خواب بیدار شوم و ببینم تو واقعاً کنار منی.
اما صبح که میرسد، حقیقت دوباره پرده را کنار میزند؛
تو نیستی...
و من میمانم و اتاقی پر از خیالهایی که شب قبل، در آنها عاشقانهترین زندگیام را با تو ساخته بودم.
پس بگذار واقعیت هرچه میخواهد بگوید؛
بگذار در این دنیا تو سهم من نباشی.
من هنوز جهانی دارم که در آن،
تو فقط حضور نداری؛
**تو نقش اصلی تمام خیالهای منی.**
00:01
. بـیسـتـ و چـهارم شـهریور ماه 1405
نظرات