قسمت ۷ (آخر) داستان (نگاه تو) کپ

۶ نظر گزارش تخلف
──ᴄʜᴀɴᴇʟʟᴇ──
──ᴄʜᴀɴᴇʟʟᴇ──

پایان_

هانا(عقب نشینی غریزی):«منظورت چیه؟داری چی میگی؟»

جونگوون به آرامی بع سمت او قدم برمیدارد.هانا عقب میرود.

هانا:«جونگوون.....داری چیکار میکنی؟»

جونگوون(با چشمانی که دیگر آتش ندارند،بلکه فقط تاریکی عمیق):«گفتی اگه بخوام ببینمت،باید عواقبش را بپزیرم،درسته؟»او دست هایش را بالا می آورد نه برای حمله،بلکه برای نشان دادن تسلیم.«من قبولش دارم».

با این حرف،جونگوون تمام انرژیش را رها میکند.یک دیوار آتشین شفاف و مرتعش در اطراف آنها شکل میگیرد،که بوستان را هر گونه از جهان بیرون جدا میکند و هر گونه راه فرار را مسدود میکند.

هانا(وحشت زده):«جونگوون!این چه کاریه؟بس کن!

جونگوون:«چیزی نیست.همه چیز تحت کنترله.نگران نباش.»

تماس نهایی_

جونگوون خود را به جلو پرتاپ میکند و بدون هر گونه تأمل یا صبر، هانا را در غوش میگیرد.

این تماس، یه انفجار انرژی است.اما چون انرژی این لمس زیادی قوی است به جای آسیب زدن مستقیم به دنیا ،یک دیواره ای از انرژی حبس شده در این ۵۰۰ سال شکل میگیرد که پس از تمام شدن آن آغوش موجب به نابودی تمام دنیا میشود.

هانا(در آغوش او،صدایش خفه شده و پر از درد):«داری چیکار میکنی؟...ولم کن.»او سعی میکند بیرون بیاید اما به خاطر نیروی قوی آغوش جونگوون،او توان مقاومت را ندارد.

جونگوون(با صدایی که درونش یخ میزند):«گفتم عواقبش را میپذیرم،و پذیرفتم».

هانا(اشک در چشمانش):«یعنی تو....جونگوون،ولم کن.لطفا!»


جونگوون:«بگذار همین جا از بین بروم،ولی تکان نخور،این تنها راهی است که میتوانی دنیا را نجات دهی.این تنها راهی است که میتوانی به عنوان یک انسان عادی زندگی کنی،بدون اینکه من باشم،و هر لحظه تو را بع خطر بندازم»

او با دست راستش دست هانا را میگیرد .

جونگوون:«ببخشید هانا،میدونم هیچوقت انتظارش را نداشتی.»

او دست هانا را به سمت قلب خودش میبرد،جایی که آتش در حال انجماد است.

جونگوون:«اینجا قلب آتش من است،باید یخ بزند تا من بمیرم.و باید تو این کار را بکنی.»

هانا(با تمام توانش):«نه...نه!دستم رو ول کن.لطفا این کار رو نکن!»

جونگوون:«اینطوری خودت هم راحت میشوی.بعد از من محافظت تو از بین میرود،و میتوانی زندگی عادی را دامه دهی.»

هانا میفهمد که دیگر هیچ راهی نیست.او تسلیم میشود.او دیگر تقلا نمیکند.

نظرات (۶)

Loading...

توضیحات

قسمت ۷ (آخر) داستان (نگاه تو) کپ

۱۴ لایک
۶ نظر

پایان_

هانا(عقب نشینی غریزی):«منظورت چیه؟داری چی میگی؟»

جونگوون به آرامی بع سمت او قدم برمیدارد.هانا عقب میرود.

هانا:«جونگوون.....داری چیکار میکنی؟»

جونگوون(با چشمانی که دیگر آتش ندارند،بلکه فقط تاریکی عمیق):«گفتی اگه بخوام ببینمت،باید عواقبش را بپزیرم،درسته؟»او دست هایش را بالا می آورد نه برای حمله،بلکه برای نشان دادن تسلیم.«من قبولش دارم».

با این حرف،جونگوون تمام انرژیش را رها میکند.یک دیوار آتشین شفاف و مرتعش در اطراف آنها شکل میگیرد،که بوستان را هر گونه از جهان بیرون جدا میکند و هر گونه راه فرار را مسدود میکند.

هانا(وحشت زده):«جونگوون!این چه کاریه؟بس کن!

جونگوون:«چیزی نیست.همه چیز تحت کنترله.نگران نباش.»

تماس نهایی_

جونگوون خود را به جلو پرتاپ میکند و بدون هر گونه تأمل یا صبر، هانا را در غوش میگیرد.

این تماس، یه انفجار انرژی است.اما چون انرژی این لمس زیادی قوی است به جای آسیب زدن مستقیم به دنیا ،یک دیواره ای از انرژی حبس شده در این ۵۰۰ سال شکل میگیرد که پس از تمام شدن آن آغوش موجب به نابودی تمام دنیا میشود.

هانا(در آغوش او،صدایش خفه شده و پر از درد):«داری چیکار میکنی؟...ولم کن.»او سعی میکند بیرون بیاید اما به خاطر نیروی قوی آغوش جونگوون،او توان مقاومت را ندارد.

جونگوون(با صدایی که درونش یخ میزند):«گفتم عواقبش را میپذیرم،و پذیرفتم».

هانا(اشک در چشمانش):«یعنی تو....جونگوون،ولم کن.لطفا!»


جونگوون:«بگذار همین جا از بین بروم،ولی تکان نخور،این تنها راهی است که میتوانی دنیا را نجات دهی.این تنها راهی است که میتوانی به عنوان یک انسان عادی زندگی کنی،بدون اینکه من باشم،و هر لحظه تو را بع خطر بندازم»

او با دست راستش دست هانا را میگیرد .

جونگوون:«ببخشید هانا،میدونم هیچوقت انتظارش را نداشتی.»

او دست هانا را به سمت قلب خودش میبرد،جایی که آتش در حال انجماد است.

جونگوون:«اینجا قلب آتش من است،باید یخ بزند تا من بمیرم.و باید تو این کار را بکنی.»

هانا(با تمام توانش):«نه...نه!دستم رو ول کن.لطفا این کار رو نکن!»

جونگوون:«اینطوری خودت هم راحت میشوی.بعد از من محافظت تو از بین میرود،و میتوانی زندگی عادی را دامه دهی.»

هانا میفهمد که دیگر هیچ راهی نیست.او تسلیم میشود.او دیگر تقلا نمیکند.