نجابت من پارت 41 (اتفاقی بزرگ برای مرجان)
اونشب هم به خوشی سپری شد البته اگه حرفای مادر کارن مبتنی برعروس گلم وحرص خوردنای بابا و متلکای مامان اتنا رو فاکتور بگیرم در کل شب خوبی بود هدیه ی مریمم بهش دادم که یدونه خرس بزرگ قرمز بود بابا هم برای مریم یه گردنبند چشم نظر خریده بود که پشتش اسم مریم رو حک کرده بودند .درکل خوب بودشب که اومدم خونه به حدی خسته بودم که سرم نرسیده به بالش خوابم برد .صبح باصدای مبایلم که خودشو داشت خفه میکرد از خواب پاشدم پشت تلفن دلربا بود خواهر مرجان .بادیدنه اسمش پقی زدم زیر خنده اخه به اون قیافه ی داغون کجااسم دلربا میومد نمیدونم تلفن رو که جواب دادم دلربا با گریه ازم خواست خودم رو خونه ی مرجان برسونم هرچی هم که بهش گفتم چرا جواب ندادو قطع کرد دلم گواه اتفاقه بدی رو میداد .مرجان دیشب بهم گفته بود که فهمیده 2 ماهه بارداره خیلی خوشحال بود نکنه اتفاقی برای بچش افتاده .سریع رفتم توی اشپزخونه بابا نشسته بود وداشت صبحانه میخورد بهش سلام کردم وسریع یه لقمه انداختم دهنم بابا مات رفتارم بود .خیلی زود یه روپوش ابی اسمانی ساده ویه شلوار لی پوشیدم و شال مشکیم رو سرم کردم گوشی وسوییچم رو انداختم تو کیفم و رفتم از خونه
بیرون .جلوی درخونه که رسیدم یه امبولانس دیدم دویدم سمت پله ها که دلربا رو دیدم سریع مریم رو انداخت بغلموگفت مواظبش باش تا بببینیم چه خاکی توسرمون بریزیم .
بامنگی نگاش کردم که گفت:امبولانس رو دیدی که مادرم توشه دارند میبرند بیمارستان
-چرا؟
-بخاطر مرجان وای چقدر سوال میپرسی ارزو به مرجان بگو بیاد خونه قهرو کوتاه بیاد همرو دق مرگ کرده .خونه تو بهش خوش گذشته نمیخواد بیاد
-چی؟
دلربا جوابم رو نداد ورفت .
نظرات