!! Embrace the void , forget the sun
«من معمارِ تنهاییِ خود بودهام
دیواری از سنگهای سیاه و سکوتِ سنگین کشیدم
تا تو ، جونگکوک
هرگز نبینی که چگونه در پسِ این حصار
قلبم ، شبیه به یک جامِ شکسته خونریزی میکند.
این دیوار ، نه برای فراری دادنِ تو
بلکه برای محافظت از باقیماندهی من بود؛
از آنکه اگر ببینی چقدر از من در تپشهایم از دست رفتهام
ترسیدی که مرا در میانِ جراحتم گم کنی.
اما جونگکوک…
این درد ، چنان قشنگ و چنان عمیق است
که گویی هر قطرهی خون ، قطرهای از عطرِ حضور توست.
زخمی که در پسِ این دیوار میکشد
نقشی است که تو ، بیآنکه بدانی بر روحم زدهای.
حالا از میانِ شکافهای این سنگها
رنگِ سرخِ پشیمانی و عشق بر زمین میریزد.
دیوار در حالِ فرو ریختن است
و من ، با تمامِ خونریزیِ این قلبِ بیجامعه
تنها برای دیدنِ نگاهِ تو ، زانو میزنم.
بیا و مرا در میانِ این ویرانهها پیدا کن…
حتی اگر تنها چیزی که از من باقی مانده
فقط ردِ خونینِ نامِ تو بر خاکسترِ من باشد.»
نظرات (۴۱)