آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے| Pt⁵

۵ نظر گزارش تخلف
ᴋᴀᴡᴀꜱᴀᴋɪ★ɴɪᴋᴀ|ست با کوچولوم
ᴋᴀᴡᴀꜱᴀᴋɪ★ɴɪᴋᴀ|ست با کوچولوم

هیسونگ گفت: 
«پرسید… پدربزرگِ نیکی دقیقاً کی مرده؟ و چرا همه فکر می‌کنن اون فقط یک معلم معمولی بوده.»
نیکی حس کرد زمین زیر پاش برای یک ثانیه خالی شد. 
جی…؟ 
نه. 
نه، نه، نه. 
این نمی‌تونست اتفاقی باشه.
نیکی گوشی را از گوشش جدا نکرده بود، اما دیگر صدای هیسونگ را نمی‌شنید. مغزش مثل یک سرورِ گرمایی‌زده بود که همهٔ پردازش‌ها را متوقف کرده باشد. فقط یک جمله در ذهنش تکرار می‌شد:
«جی… از پدربزرگم چی می‌خواد؟»
هیسونگ داشت هنوز چیزی می‌گفت «نیکی؟ هستی؟ الو؟»—ولی نیکی بی‌هوا تماس را قطع کرد. انگشتش حتی نفهمید که دکمهٔ قرمز را فشار داده. فقط نیاز داشت نفس بکشد.
دو قدم عقب رفت، محکم نشست روی صندلی و دوباره نامه را برداشت. کاغذ زیر انگشت‌هایش کمی لرزید. دست‌خط پدربزرگش. همان پیچ‌وتاب خاصِ حروف. همان *س*هایی که همیشه کشیده می‌نوشت. همان *ر*هایی که تیز می‌زد.
واقعی بود. بیش‌ازحد واقعی.
دوباره خواند:
«رمزِ همه‌چیز، 
در جایی است 
که دیگر نیست.»
همان لحظه، گوشی‌اش روی میز لرزید.
پیام. 
از جی.
نیکی اول فکر کرد توهم زده. شاید مغزش هنوز در حالِ اجرای کدی خراب است. اما نه، پیام کاملاً واقعی بود:
«این بار جواب بده. کار از حرف گذشته.»
نیکی زیر لب گفت: 
«کدوم کار…؟»
گوشی دوباره لرزید.
«کسی زودتر از ما پیدات کرده.»
نیکی به معنای جمله فکر نکرد؛ فقط احساس کرد جهان یک‌باره کوچک شد. انگار تمام اتاقش در عرض نیم‌ثانیه شده باشد یک جعبهٔ فلزی با دیوارهایی که آرام آرام به هم نزدیک می‌شوند.
پیام بعدی رسید:
«نیکی. لطفاً. در رو قفل کن.»
نیکی ناخودآگاه سرش را چرخاند سمت درِ آپارتمان.
دستگیره، آن قطعهٔ کوچکِ فلزی که همیشه بی‌اهمیت بود، الان انگار تبدیل شده بود به موجودی زنده. انگار داشت با او نگاه‌بازی می‌کرد.
از پشت در… 
صدای خیلی خیلی آرامی آمد.
نه کوبیدن. 
نه تق‌تق. 
فقط یک خش‌خش.
انگار چیزی به‌آرامی کشیده شود روی چوب.
نیکی بی‌اختیار نفسش را حبس کرد.
گوشی دوباره ویبره رفت.
هیسونگ: «نیکی؟ چرا قطع کردی؟ چی شده؟»
و بعد، قبل از اینکه نیکی حتی بتواند فکر کند، یک متن دیگر روی صفحه پدیدار شد.
این بار نه از جی. نه از هیسونگ.
شماره ناشناس:
«بازش نکن.»
همان لحظه
خش‌خش پشت در تبدیل شد به سه ضربهٔ دقیق. آرام. ولی محکم.
تَق
تَق
تَق
نیکی خشکش زد. 
گوشی از دستش سر خورد و روی زمین افتاد.

نظرات (۵)

Loading...

توضیحات

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے| Pt⁵

۱۷ لایک
۵ نظر

هیسونگ گفت: 
«پرسید… پدربزرگِ نیکی دقیقاً کی مرده؟ و چرا همه فکر می‌کنن اون فقط یک معلم معمولی بوده.»
نیکی حس کرد زمین زیر پاش برای یک ثانیه خالی شد. 
جی…؟ 
نه. 
نه، نه، نه. 
این نمی‌تونست اتفاقی باشه.
نیکی گوشی را از گوشش جدا نکرده بود، اما دیگر صدای هیسونگ را نمی‌شنید. مغزش مثل یک سرورِ گرمایی‌زده بود که همهٔ پردازش‌ها را متوقف کرده باشد. فقط یک جمله در ذهنش تکرار می‌شد:
«جی… از پدربزرگم چی می‌خواد؟»
هیسونگ داشت هنوز چیزی می‌گفت «نیکی؟ هستی؟ الو؟»—ولی نیکی بی‌هوا تماس را قطع کرد. انگشتش حتی نفهمید که دکمهٔ قرمز را فشار داده. فقط نیاز داشت نفس بکشد.
دو قدم عقب رفت، محکم نشست روی صندلی و دوباره نامه را برداشت. کاغذ زیر انگشت‌هایش کمی لرزید. دست‌خط پدربزرگش. همان پیچ‌وتاب خاصِ حروف. همان *س*هایی که همیشه کشیده می‌نوشت. همان *ر*هایی که تیز می‌زد.
واقعی بود. بیش‌ازحد واقعی.
دوباره خواند:
«رمزِ همه‌چیز، 
در جایی است 
که دیگر نیست.»
همان لحظه، گوشی‌اش روی میز لرزید.
پیام. 
از جی.
نیکی اول فکر کرد توهم زده. شاید مغزش هنوز در حالِ اجرای کدی خراب است. اما نه، پیام کاملاً واقعی بود:
«این بار جواب بده. کار از حرف گذشته.»
نیکی زیر لب گفت: 
«کدوم کار…؟»
گوشی دوباره لرزید.
«کسی زودتر از ما پیدات کرده.»
نیکی به معنای جمله فکر نکرد؛ فقط احساس کرد جهان یک‌باره کوچک شد. انگار تمام اتاقش در عرض نیم‌ثانیه شده باشد یک جعبهٔ فلزی با دیوارهایی که آرام آرام به هم نزدیک می‌شوند.
پیام بعدی رسید:
«نیکی. لطفاً. در رو قفل کن.»
نیکی ناخودآگاه سرش را چرخاند سمت درِ آپارتمان.
دستگیره، آن قطعهٔ کوچکِ فلزی که همیشه بی‌اهمیت بود، الان انگار تبدیل شده بود به موجودی زنده. انگار داشت با او نگاه‌بازی می‌کرد.
از پشت در… 
صدای خیلی خیلی آرامی آمد.
نه کوبیدن. 
نه تق‌تق. 
فقط یک خش‌خش.
انگار چیزی به‌آرامی کشیده شود روی چوب.
نیکی بی‌اختیار نفسش را حبس کرد.
گوشی دوباره ویبره رفت.
هیسونگ: «نیکی؟ چرا قطع کردی؟ چی شده؟»
و بعد، قبل از اینکه نیکی حتی بتواند فکر کند، یک متن دیگر روی صفحه پدیدار شد.
این بار نه از جی. نه از هیسونگ.
شماره ناشناس:
«بازش نکن.»
همان لحظه
خش‌خش پشت در تبدیل شد به سه ضربهٔ دقیق. آرام. ولی محکم.
تَق
تَق
تَق
نیکی خشکش زد. 
گوشی از دستش سر خورد و روی زمین افتاد.