پارت-۳۵
-امممم چیزه من و دوستام(با دست به بچها اشاره کردم)اونجا وایسادن هر چی پسرا تلاش کردن اتیش نتونس درست کنن میشه بیایم پیش اتیش شما برا بازیمون؟
دوباره همون پسر:بله خانم کوچولو
تو نگاهش چیز بدی ندیم و گرنه جرش میدادم:مرسی بابابزرگ:)
دوتا از پسرا که بلند بهش خندیدن و اون پسر چشم سبز با اون یکی که همینجوری نشسته بود حتی برم نگشته بود کار خاصی نکردن با دو به سمت بچها رفتم و مهیا و ڪیا خوشحال دنبال من دوییدن سمت اتیش اریا و باربدم با اخم اومدن:ها چرا اینجوری اخم کردین تا صبح باید وایمیسادم تا شماها ایا اتیش درست کنید یا نه؟!
بعدم رو به پسر چش سبزه گفتم:اقا چشم سبزه میشه همه معرفی کنید؟
لبخندی زدو گفت :من سینا هستم ۲۲ سالمه دوس دخترم ندارم و تنهام'(با دست اشاره به اون پسر چشم طوسی که با دوستش هی میخندید اشاره کرد)ایشونم مانی هست۲۰ سالشه اینم سینگل اصلا بگم کلا این جمع ما سینگله'(این دفعه به بغل دست مانی اشاره کرد اونم چشاش مشکی بود)اینم علی هستش ۲۰ سالشه اخر سرم رسید سر همون پسر ساکت ایشونم سیاوش۲۲ حالا شما معرفی کنید:من ارزو ام ۱۶ سالمه بابابزرگ جون!
ڪیا:منم کیارش۱۹ پسر عموی پدر ارزو سالمه خوشبختم:)
بنیامین:بنیامین۲۲ پسر عمه ارزو خوشبختم:)
امیر:امیر۱۹ پسر دایی ارزو:)
مهیا:مهیا۱۶ دوست ارزو:)
اریا:اریا۲۰ دوست همگی این جمع:)
باربد با اخم:باربد۱۹ پسر عمه ارزو و داداش بنیامین:)
-بزار من کامل تر معرفیش کنم باربد ۱۹ پسر عمه برج زهر مار از دماغ فیل افتاده خشک بنده یه جوری فک کنم اقا سیاوشم همینه
سیاوش با نگاه برزخی برگشت سمتم قیافه مردنه جذابی داشت و چشای ابیش جذاب ترش کرده بود و ریشم نداشت:همیشه همینحوری زود قۻاوت میکنی؟
-آمم چیزه خوب یه تکونم نخوردیو جواب سلام ندادی خووووب
سیاوش:بازی کردیم باختم باید لالمونی بگیرم
پقی زدم زیر خنده:اووو خوب مزاحم لالیتون نمیشم و بازم خندیدم این دفعه علی و مانی ام خندیدن کلا خندون بودن
سیاوش باز چشم غره رفت:خودتم کاری نکن مجبور شی لال شی
نظرات