تصویر مبهمی بود آن شب

سوته دلان
سوته دلان


سکانس پایانی

تصویر مبهمی بود آن شب
شب بود و باران بود و
فریادهای سکوت قاب عکس هایی به دار مانده در دل  دیواری از ابهام و انکار
یک من 
یک من خالی که نه !
یک منِ  زخمی از تو هم با من بود
هر چند که تو هیچوقت ندیدی
یک تو
یک تو  خالی که نه !
یک تو بی خیال هم که همیشه با تو همراه بود
هر چند که اغلب نبودی
تصویر آن شب مبهم بود و پر از دود سیگار های من
آری
این همان سکانس آخر بود
آن شب در میان فریاد های بلند آسمان
باران جای ما سخن می گفت 
باران از پنجره خیال تو سخن می گفت
از آرزوهای بلندت
از همه رویاهایت
از نقطه ای که به آن چشم دوخته بودی
از دنیایی که بی من ساخته بودی می گفت
انگار که من هرکز نبودم
باران به  پنجره خیال من که  رسید
التهاب ثانیه ها بیشتر شد
و باد زوزه کشان قصد غارت برگ ها را کرد
درست مثل تاراج برگ های خاطرهایمان
آسمان  گریان تر
باران نالان تر
از رویاهای مرده
از آرزوهای پژمرده
از امید های در راه مانده
و از  غرور  نگاهم  که در چشمانت شکست
می گفت
هرچند که تو نمی شنیدی !!!
باران بی وقفه می کفت
آسمان نعره می زد
سکوت از  بازی تلخ لبانت حکایت می کرد
و اشک هایم  راوی مرگ  من
و خدا هم فقط  نگاه می کرد
تصویر آن شب دیگر مبهم نبود
باز من باز شب باز باران
باز صدای محزون من و صدای ساز شکسته باران و
شبی تاریک تر از قلب تو

به قلم تورج توجی
تاریخ ۸ خرداد ۱۴۰۵

گوینده تورج توجی

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

تصویر مبهمی بود آن شب

۰ لایک
۰ نظر


سکانس پایانی

تصویر مبهمی بود آن شب
شب بود و باران بود و
فریادهای سکوت قاب عکس هایی به دار مانده در دل  دیواری از ابهام و انکار
یک من 
یک من خالی که نه !
یک منِ  زخمی از تو هم با من بود
هر چند که تو هیچوقت ندیدی
یک تو
یک تو  خالی که نه !
یک تو بی خیال هم که همیشه با تو همراه بود
هر چند که اغلب نبودی
تصویر آن شب مبهم بود و پر از دود سیگار های من
آری
این همان سکانس آخر بود
آن شب در میان فریاد های بلند آسمان
باران جای ما سخن می گفت 
باران از پنجره خیال تو سخن می گفت
از آرزوهای بلندت
از همه رویاهایت
از نقطه ای که به آن چشم دوخته بودی
از دنیایی که بی من ساخته بودی می گفت
انگار که من هرکز نبودم
باران به  پنجره خیال من که  رسید
التهاب ثانیه ها بیشتر شد
و باد زوزه کشان قصد غارت برگ ها را کرد
درست مثل تاراج برگ های خاطرهایمان
آسمان  گریان تر
باران نالان تر
از رویاهای مرده
از آرزوهای پژمرده
از امید های در راه مانده
و از  غرور  نگاهم  که در چشمانت شکست
می گفت
هرچند که تو نمی شنیدی !!!
باران بی وقفه می کفت
آسمان نعره می زد
سکوت از  بازی تلخ لبانت حکایت می کرد
و اشک هایم  راوی مرگ  من
و خدا هم فقط  نگاه می کرد
تصویر آن شب دیگر مبهم نبود
باز من باز شب باز باران
باز صدای محزون من و صدای ساز شکسته باران و
شبی تاریک تر از قلب تو

به قلم تورج توجی
تاریخ ۸ خرداد ۱۴۰۵

گوینده تورج توجی

موسیقی و هنر