بازم رونوشت..

۰ نظر گزارش تخلف
(لعبت) بسته شد
(لعبت) بسته شد

هوممم.. ریواچ گل برفی منو یاد خوابگاه دوره عمومی خودمون انداخت. قبل اینکه پنجره ی اشپزخونرو نرده بزنن و همه ی راهای ورودی خوابگاه بسته بشه، سالهای اول یادمه بجای پسراوردن، ما ساعت12،1شب غذا سفارش میدادیم و مخفیانه میرفتیم ازونجا تحویل میگرفتیم! . بازرسی های شبانه از اتاقها و حضور غیابای ناگهانی! هیچکدوم نتونستن حلوی ماجراجویی های خوابگاه مارو بگیرن. ..یه خاطره ی دیگم مربوط به یکی از بچه های اتاق روبروییمون بود که خیلی بهم چیزمیز میدادیم و میگرفتیم، رب، سبزیجات، نون، پنیر تا حتی روپوش آزمایشگاه ومقنعه و کفش.قبل صمیمیت باما و اوایل اومدنش، حس گیر افتادن تو اتاق خودشون رو داشت،و زیاد بیرون میرفت. یه شب که رفته بود بیرون، تا ساعت11ونیم دیدیم بالای 10باراسمشو پیج کردن بره سرپرستی. وقتی رفتم آشپزخونه نون بردارم دیدم یکی داره میزنه به پنجره. خودش بود. با لباسای خاکی و دست زخمی. گفت اگر میشه کمکش کنم خودشو بکشه بالا. اومد تو و بردمش اتاقمون. بهش پتو دادیم و ماسک زدیم و بردیمش سرپرستی که ای بابا این از صبحه حالش خراب بود، رفت دکتر اومد، تو اتاق استراحت بیهوش شده بود شماهم هی پیجش میکنید! ناظماهم کلی تشکر کردن که ما حواسمون بوده. حالا بعدا برامون تعریف کرد که یه موتوری زده بوده بهش و مجبورشده بره بیمارستان و دیر رسیده، ولی نمی‌خواسته خانوادشو نگران کنه:) همون راز کوچولو بین ما7نفر موند تا فارغ‌التحصیلی و الانم شد خاطره ی بامزه که یادم افتاد بگمش:)خوابگاه پراز روحای مختلفه، دلتنگی، تنهایی، انزجار و کلافگی. ولی همونقدرم آدما میبیننت، و سعی میکنن درحد خودشون کمکت کنن. امیدوارم اگر کسی رفت خوابگاه، کلیتش یه خاطره ی قشنگ باشه براش:)

نظرات

در حال حاضر امکان درج نظر برای این ویدیو غیرفعال است.

توضیحات

بازم رونوشت..

۳۲ لایک
۰ نظر

هوممم.. ریواچ گل برفی منو یاد خوابگاه دوره عمومی خودمون انداخت. قبل اینکه پنجره ی اشپزخونرو نرده بزنن و همه ی راهای ورودی خوابگاه بسته بشه، سالهای اول یادمه بجای پسراوردن، ما ساعت12،1شب غذا سفارش میدادیم و مخفیانه میرفتیم ازونجا تحویل میگرفتیم! . بازرسی های شبانه از اتاقها و حضور غیابای ناگهانی! هیچکدوم نتونستن حلوی ماجراجویی های خوابگاه مارو بگیرن. ..یه خاطره ی دیگم مربوط به یکی از بچه های اتاق روبروییمون بود که خیلی بهم چیزمیز میدادیم و میگرفتیم، رب، سبزیجات، نون، پنیر تا حتی روپوش آزمایشگاه ومقنعه و کفش.قبل صمیمیت باما و اوایل اومدنش، حس گیر افتادن تو اتاق خودشون رو داشت،و زیاد بیرون میرفت. یه شب که رفته بود بیرون، تا ساعت11ونیم دیدیم بالای 10باراسمشو پیج کردن بره سرپرستی. وقتی رفتم آشپزخونه نون بردارم دیدم یکی داره میزنه به پنجره. خودش بود. با لباسای خاکی و دست زخمی. گفت اگر میشه کمکش کنم خودشو بکشه بالا. اومد تو و بردمش اتاقمون. بهش پتو دادیم و ماسک زدیم و بردیمش سرپرستی که ای بابا این از صبحه حالش خراب بود، رفت دکتر اومد، تو اتاق استراحت بیهوش شده بود شماهم هی پیجش میکنید! ناظماهم کلی تشکر کردن که ما حواسمون بوده. حالا بعدا برامون تعریف کرد که یه موتوری زده بوده بهش و مجبورشده بره بیمارستان و دیر رسیده، ولی نمی‌خواسته خانوادشو نگران کنه:) همون راز کوچولو بین ما7نفر موند تا فارغ‌التحصیلی و الانم شد خاطره ی بامزه که یادم افتاد بگمش:)خوابگاه پراز روحای مختلفه، دلتنگی، تنهایی، انزجار و کلافگی. ولی همونقدرم آدما میبیننت، و سعی میکنن درحد خودشون کمکت کنن. امیدوارم اگر کسی رفت خوابگاه، کلیتش یه خاطره ی قشنگ باشه براش:)